شاهنامهی فردوسی، با خوانش شادروان اسماعیل قادرپناه
Esmaeil Ghader Panah (Farshid Rabbani)
0
این پادکست شامل خوانش کامل شاهنامه فردوسی، اثر حماسی و اسطورهای ایران زمین، با صدای گرم و گیرای زندهیاد اسماعیل قادرپناه است. خوانش بر اساس نسخه چاپ مسکو انجام شده و با لهجه فارسی معیار ایران (تهرانی) ضبط شده است. ممکن است با نسخههای معتبر دیگر مانند تصحیح دکتر جلال خالقی مطلق تفاوتهایی در واژهگزینی و ترتیب ابیات داشته باشد.
Episodios
-
بخش ۲۸ - ضحاک (بخش ۵ - کشته شدن گاو برمایه ) 06.07.2025 2mنشد سیر ضحاک از آن جست جوی/شد از گاو گیتی پراز گفتگویدوان مادر آمد سوی مرغزار/چنین گفت با مرد زنهاردارکه اندیشهای در دلم ایزدی/فراز آمدهست از ره بخردیهمی کرد باید کزین چاره نیست/که فرزند و شیرین روانمیکیستببرّم پی از خاک جادوستان/شوم تا سر مرز هندوستانشوم ناپدید از میان گروه/برم خوبرخ را به البرز کوهبیاورد فرزند را چون نوند/چو مرغان بر آن تیغ کوه بلندیکی مرد دینی بر آن کوه بود/که از کار گیتی بیاندوهبودفرانک بدو گفت کای پاکدین/منم سوگواری ز ایران زمینبدان کاین گرانمایه فرزند من/همی بود خواهد سر انجمنتو را بود باید نگهبان او/پدروار لرزنده بر جان اوپذیرفت فرزند او نیکمرد/نیاورد هرگز بدو باد سردخبر شد به ضحاک بدروزگار/از آن گاو برمایه و مرغزاربیامد از آن کینه چون پیل مست/مر آن گاو برمایه راکرد پستهمه هر چه دید اندر او چارپای/بیفگند و زیشان بپرداختجایسبک سوی خان فریدون شتافت/فراوان پژوهید و کس را نیافتبه ایوان او آتش اندر فگند/ز پای اندر آورد کاخ بلند
-
بخش ۲۷ - ضحاک (بخش ۴ - زادن فریدون) 22.06.2025 4mبرآمد بر این روزگار دراز/کشید اژدهافش به تنگی فرازخجسته فریدون ز مادر بزاد/جهان را یکی دیگر آمد نهادببالید برسان سرو سهی/همی تافت زو فر شاهنشهیجهانجوی با فر جمشید بود/به کردار تابنده خورشید بودجهان را چو باران به بایستگی/روان را چو دانش به شایستگیبه سر بر همی گشت گردان سپهر/شده رام با آفریدون به مهرهمان گاو کش نام برمایه بود/ز گاوان ورا برترین پایه بودز مادر جدا شد چو طاووس نر/به هر موی بر تازه رنگی دگرشده انجمن بر سرش بخردان/ستارهشناسان و هم موبدانکه کس در جهان گاو چونان ندید/نه از پیرسر کاردانان شنیدزمین کرده ضحاک پر گفت و گوی/به گرد جهان هم بدین جست و جویفریدون که بودش پدر آبتین/شده تنگ بر آبتین بر زمینگریزان و از خویشتن گشته سیر/برآویخت ناگاه بر کام شیراز آن روزبانان ناپاک مرد/تنی چند روزی بدو باز خوردگرفتند و بردند بسته چو یوز/برو بر سر آورد ضحاک روزخردمند مام فریدون چو دید/که بر جفت او بر چنان بد رسیدفرانک بدش نام و فرخنده بود/به مهر فریدون دل آگنده بودپر از داغ دل خستهٔ روزگار/همی رفت پویان بدان مرغزارکجا نامور گاو برمایه بود/که بایسته بر تنش پیرایه بودبه پیش نگهبان آن مرغزار/خروشید و بارید خون بر کناربدو گفت کاین کودک شیرخوار/ز من روزگاری به زنهار دارپدروارش از مادر اندر پذیر/وز این گاو نغزش بپرور به شیرو گر باره خواهی روانم تو راست/گروگان کنم جان بدان کت هواستپرستندهٔ بیشه و گاو نغز/چنین داد پاسخ بدان پاک مغزکه چون بنده در پیش فرزند تو/بباشم پرستندهٔ پند توسه سالش همی داد زان گاو شیر/هشیوار بیدار زنهارگیر
-
بخش ۲۶ - ضحاک (بخش ۳ - خواب دیدن ضحاک) 09.06.2025 9mچو از روزگارش چهل سال ماند/نگر تابه سر برش یزدان چه رانددر ایوان شاهی شبی دیر یاز/به خواباندرون بود با ارنوازچنان دید کز کاخ شاهنشهان/سه جنگیپدید آمدی ناگهاندو مهتر یکی کهتر اندر میان/به بالایسرو و به فرّ کیانکمر بستن و رفتن شاهوار/به چنگاندرون گُرزهٔ گاوساردمان پیش ضحاک رفتی به جنگ/نهادی بهگردن برش پالهنگهمی تاختی تا دماوند کوه/کشان و دواناز پس اندر گروهبپیچید ضحاک بیدادگر/بدرّیدش از هولگفتی جگریکی بانگ بر زد به خواب اندرون/کهلرزان شد آن خانهٔ صدستونبجَستند خورشیدرویان ز جای/از آنغلغل نامور کدخدایچنین گفت ضحاک را ارنواز/که شاها چهبودت نگویی به رازکه خفته به آرام در خان خویش/بر اینسان بترسیدی از جان خویشزمین هفت کشور به فرمان تو است/دد ودام و مردم به پیمان تو استبه خورشیدرویان جهاندار گفت/که چونینشگفتی بشاید نهفتکه گر از من این داستان بشنوید/شودتاندل از جان من ناامیدبه شاه گرانمایه گفت ارنواز/که بر مابباید گشادنت رازتوانیم کردن مگر چارهای/که بیچارهاینیست پتیارهایسپهبد گشاد آن نهان از نهفت/همه خوابیک یک بدیشان بگفتچنین گفت با نامور ماهروی/که مگذاراین را ره چاره جوینگین زمانه سر تخت تو است/جهان روشناز نامور بخت تو استتو داری جهان زیر انگشتری/دد و مردمو مرغ و دیو و پریز هر کشوری گِرد کن مهتران/ازاخترشناسان و افسونگرانسخن سربهسر موبدان را بگوی/پژوهش کنو راستی بازجوینگه کن که هوش تو بر دست کیست/ز مردمشمار ار ز دیو و پریستچو دانسته شد چاره ساز آن زمان/بهخیره مترس از بد بدگمانشه پر منش را خوش آمد سخن/که آن سروسیمین برافگند بنجهان از شب تیره چون پرّ زاغ/همانگهسر از کوه بر زد چراغتو گفتی که بر گنبد لاژورد/بگستردخورشید یاقوت زردسپهبد به هر جا که بد موبدی/سخن دانو بیداردل بخردیز کشور به نزدیک خویش آورید/بگفت آنجگرخسته خوابی که دیدنهانی سخن کردشان آشکار/ز نیک و بد وگردش روزگارکه بر من زمانه کی آید بسر/که راباشد این تاج و تخت و کمرگر این راز با من بباید گشاد/و گر سربه خواری بباید نهادلب موبدان خشک و رخساره تر/زبان پر زگفتار با یکدگرکه گر بودنی باز گوییم راست/به جانستپیکار و جان بیبهاستو گر نشنود بودنیها درست/بباید هماکنون ز جان دست شستسه روز اندر این کار شد روزگار/سخنکس نیارست کرد آشکاربه روز چهارم برآشفت شاه/بر آنموبدان نماینده راهکه گر زندهتان دار باید بسود/و گربودنیها بباید نمودهمه موبدان سرفگنده نگون/پر از هولدل، دیدگان پر ز خوناز آن نامداران بسیار هوش/یکی بودبینادل و تیزگوشخردمند و بیدار و زیرک به نام/کز آنموبدان او زدی پیش گامدلش تنگتر گشت و ناباک شد/گشادهزبان پیش ضحاک شدبدو گفت پردخته کن سر ز باد/که جزمرگ را کس ز مادر نزادجهاندار پیش از تو بسیار بود/که تختمهی را سزاوار بودفراوان غم و شادمانی شمرد/برفت وجهان دیگری را سپرداگر بارهٔ آهنینی به پای/سپهرت بسایدنمانی به جایکسی را بود زین سپس تخت تو/به خاکاندر آرد سر و بخت توکجا نام او آفریدون بود/زمین راسپهری همایون بودهنوز آن سپهبد ز مادر نزاد/نیامد گهپرسش و سرد بادچو او زاید از مادر پرهنر/به ساندرختی شود باروربه مردی رسد بر کشد سر به ماه/کمرجوید و تاج و تخت و کلاهبه بالا شود چون یکی سرو برز/به گردنبرآرد ز پولاد گُرززند بر سرت گُرزهٔ گاوسار/بگیردت زارو ببنددت خواربدو گفت ضحاک ناپاک دین/چرا بنددم ازمنش چیست کیندلاور بدو گفت گر بخردی/کسی بیبهانهنسازد بدیبرآید به دست تو هوش پدرش/از آن دردگردد پر از کینه سرشیکی گاو برمایه خواهد بدن/جهانجوی رادایه خواهد بدنتبه گردد آن هم به دست تو بر/بدینکین کِشد گُرزهٔ گاوسرچو بشنید ضحاک بگشاد گوش/ز تخت اندرافتاد و زو رفت هوشگرانمایه از پیش تخت بلند/بتابید رویاز نهیب گزندچو آمد دل نامور باز جای/به تخت کیاناندر آورد پاینشان فریدون به گرد جهان/همی باز جستآشکار و نهاننه آرام بودش نه خواب و نه خورد/شدهروز روشن بر او لاژورد
-
بخش ۲۵ - ضحاک (بخش ۲ - پدید آمدن قوم کرد) 09.06.2025 4mچنان بد که هر شب دو مرد جوان/چه کهتر چه از تخمهٔ پهلوانخورشگر ببردی به ایوان شاه/همی ساختی راه درمان شاهبکشتی و مغزش بپرداختی/مر آن اژدها را خورش ساختیدو پاکیزه از گوهر پادشا/دو مرد گرانمایه و پارسایکی نام ارمایل پاکدین/دگر نام گرمایل پیشبینچنان بد که بودند روزی به هم/سخن رفت هر گونه از بیش و کمز بیدادگر شاه وز لشکرش/و زان رسمهای بد اندر خورشیکی گفت ما را به خوالیگری/بباید بر شاه رفت آوریو زان پس یکی چارهای ساختن/ز هر گونه اندیشه انداختنمگر زین دو تن را که ریزند خون/یکی را توان آوریدن برونبرفتند و خوالیگری ساختند/خورشها و اندازه بشناختندخورش خانهٔ پادشاه جهان/گرفت آن دو بیدار دل در نهانچو آمد به هنگام خون ریختن/به شیرین روان اندر آویختناز آن روزبانان مردمکُشان گرفته دو مرد جوان را کشانزنان پیش خوالیگران تاختند/ز بالا به روی اندر انداختندپر از درد خوالیگران را جگر/پر از خون دو دیده پر از کینه سرهمی بنگرید این بدان آن بدین/ز کردار بیداد شاه زمیناز آن دو یکی را بپرداختند/جز این چارهای نیز نشناختندبرون کرد مغز سر گوسفند/بیامیخت با مغز آن ارجمندیکی را به جان داد زنهار و گفت/نگر تا بیاری سر اندر نهفتنگر تا نباشی به آباد شهر/تو را از جهان دشت و کوه است بهربه جای سرش زان سری بیبها/خورش ساختند از پی اژدهااز این گونه هر ماهیان سی جوان/از ایشان همی یافتندی روانچو گرد آمدی مرد از ایشان دویست/بر آن سان که نشناختندی که کیستخورشگر بدیشان بزی چند و میش/سپردی و صحرا نهادند پیشکنون کُرد از آن تخمه دارد نژاد/که ز آباد ناید به دل برش یادپس آیین ضحاک وارونهخوی/چنان بد که چون میبدش آرزویز مردان جنگی یکی خواستی/بکشتی چو با دیو برخاستیکجا نامور دختری خوبروی/به پرده درون بود بیگفتگویپرستنده کردیش بر پیش خویش/نه بر رسم دین و نه بر رسم کیش
-
بخش ۲۴ - ضحاک (بخش ۱) 24.01.2022 1mچو ضحاک شد بر جهان شهریار/بر او سالیان انجمن شد هزار سراسر زمانه بدو گشت باز/بر آمد بر این روزگار دراز نهان گشت کردار فرزانگان/پراگنده شد کام دیوانگان هنر خوار شد جادویى ارجمند/نهان راستى آشکارا گزند شده بر بدى دست دیوان دراز/به نیکى نرفتى سخن جز براز دو پاکیزه از خانهی جمّشید/برون آوریدند لرزان چو بید که جمشید را هر دو دختر بدند/سر بانوان را چو افسر بدند ز پوشیده رویان یکى شهرناز/دگر پاک دامن به نام ارنواز به ایوان ضحاک بردندشان/بر آن اژدهافش سپردندشان بپروردشان از ره جادویى/بیاموختشان کژى و بدخویى ندانست جز کژى آموختن/جز از کشتن و غارت و سوختن
-
بخش ۲۳ - جمشید (بخش ۴ - کشته شدن جمشید) 24.01.2022 4mاز آن پس بر آمد ز ایران خروش/پدید آمد از هر سوى جنگ و جوش سیه گشت رخشنده روز سپید/گسستند پیوند از جمّشید بر او تیره شد فرّهی ایزدى/به کژى گرائید و نابخردى پدید آمد از هر سوى خسروى/یکى نامجویى ز هر پهلوى سپه کرده و جنگ را ساخته/دل از مهر جمشید پرداخته یکایک ز ایران بر آمد سپاه/سوى تازیان بر گرفتند راه شنودند کان جا یکى مهترست/پر از هول شاه اژدها پیکرست سواران ایران همه شاهجوى/نهادند یک سر به ضحاک روى به شاهى بر او آفرین خواندند/ورا شاه ایران زمین خواندند کى اژدهافش بیامد چو باد/به ایران زمین تاج بر سر نهاد از ایران و از تازیان لشکرى/گزین کرد گرد از همه کشورى سوى تخت جمشید بنهاد روى/چو انگشترى کرد گیتى بر اوى چو جمشید را بخت شد کندرو/به تنگ اندر آمد جهاندار نو برفت و بدو داد تخت و کلا ه/بزرگى و دیهیم و گنج و سپاه چو صد سالش اندر جهان کس ندید/بر او نام شاهى و او ناپدید صدم سال روزى به دریاى چین/پدید آمد آن شاه ناپاک دین نهان گشته بود از بد اژدها/نیامد به فرجام هم ز او رها چو ضحاکش آورد ناگه به چنگ/یکایک ندادش زمانى درنگ به ارّهش سراسر بدو نیم کرد/جهان را از او پاک بىبیم کرد شد آن تخت شاهى و آن دستگاه/زمانه ربودش چو بیجاده کاه از او بیش بر تخت شاهى که بود/بر آن رنج بردن چه آمدش سود گذشته بر او سالیان هفتصد/پدید آوریده همه نیک و بد چه باید همه زندگانى دراز/چو گیتى نخواهد گشادنت راز همى پروراندت با شهد و نوش/جز آواز نرمت نیاید به گوش یکایک چو گویى که گسترد مهر/نخواهد نمودن ببد نیز چهر بدو شاد باشى و نازى بدوى/همان راز دل را گشایى بدوى یکى نغز بازى برون آورد/به دلت اندرون درد و خون آورد دلم سیر شد زین سراى سپنج/خدایا مرا زود برهان ز رنج
-
بخش ۲۲ - جمشید (بخش ۳ - خوالیگری کردن ابلیس) 24.01.2022 6mجوانى بر آراست از خویشتن/سخنگوى و بینا دل و رایزن همیدون به ضحاک بنهاد روى/نبودش به جز آفرین گفت و گوى بدو گفت اگر شاه را در خورم/یکى نامور پاک خوالیگرم چو بشنید ضحاک بنواختش/ز بهر خورش جایگه ساختش کلید خورش خانهی پادشا/بدو داد دستور فرمان روا فراوان نبود آن زمان پرورش/که کمتر بد از خوردنیها خورش ز هر گوشت از مرغ و از چارپاى/خورشگر بیاورد یک یک به جاى به خونش بپرورد بر سان شیر/بدان تا کند پادشا را دلیر سخن هر چه گویدش فرمان کند/به فرمان او دل گروگان کند خورش زردهی خایه دادش نخست/بدان داشتش یک زمان تندرست بخورد و بر او آفرین کرد سخت/مزه یافت خواندش ورا نیک بخت چنین گفت ابلیس نیرنگساز/که شادان زى اى شاه گردنفراز که فردات از آن گونه سازم خورش/کز او باشدت سر بسر پرورش برفت و همه شب سگالش گرفت/که فردا ز خوردن چه سازد شگفت خورشها ز کبک و تذرو سپید/بسازید و آمد دلى پر امید شه تازیان چون به نان دست برد/سر کم خرد مهر او را سپرد سیم روز خوان را به مرغ و بره/بیاراستش گونه گون یکسره به روز چهارم چو بنهاد خوان/خورش ساخت از پشت گاو جوان بدو اندرون زعفران و گلاب/همان سال خورده مى و مشک ناب چو ضحاک دست اندر آورد و خورد/شگفت آمدش زان هشیوار مرد بدو گفت بنگر که از آرزوى/چه خواهى بگو با من اى نیکخوى خورشگر بدو گفت کاى پادشا/همیشه بزى شاد و فرمان روا مرا دل سراسر پر از مهر تست/همه توشهی جانم از چهر تست یکى حاجتستم به نزدیک شاه/و گر چه مرا نیست این پایگاه که فرمان دهد تا سر کتف اوى/ببوسم بدو بر نهم چشم و روى چو ضحاک بشنید گفتار اوى/نهانى ندانست بازار اوى بدو گفت دارم من این کام تو/بلندى بگیرد از این نام تو بفرمود تا دیو چون جفت او/همى بوسه داد از بر سفت او ببوسید و شد بر زمین ناپدید/کس اندر جهان این شگفتى ندید دو مار سیه از دو کتفش برست/غمى گشت و از هر سوى چاره جست سرانجام ببرید هر دو ز کفت/سزد گر بمانى بدین در شگفت چو شاخ درخت آن دو مار سیاه/بر آمد دگر باره از کتف شاه پزشکان فرزانه گرد آمدند/همه یک به یک داستانها زدند ز هر گونه نیرنگها ساختند/مر آن درد را چاره نشناختند به سان پزشکى پس ابلیس تفت/به فرزانگى نزد ضحاک رفت بدو گفت کاین بودنى کار بود/بمان تا چه گردد نباید درود خورش ساز و آرامشان ده بخورد/نباید جز این چاره نیز کرد به جز مغز مردم مدهشان خورش/مگر خود بمیرند از این پرورش نگر تا که ابلیس از این گفت گوى/چه کرد و چه خواست اندرین جستجوى مگر تا یکى چاره سازد نهان/که پردخته گردد ز مردم جهان
-
بخش ۲۱ - جمشید (بخش ۲ - کشته شدن مرداس) 19.01.2022 7mيكى مرد بود اندر آن روزگار/ز دشت سواران نيزه گذار گرانمايه هم شاه و هم نيک مرد/ز ترس جهاندار با باد سرد كه مرداس نام گرانمايه بود/به داد و دهش برترين پايه بود مر او را ز دوشيدنى چارپاى/ز هر يک هزار آمدندى بجاى همان گاو دوشا به فرمانبرى/همان تازى اسب گزيده مرى بز و ميش بد شيرور همچنين/به دوشيزگان داده بد پاک دين به شير آن كسى را كه بودى نياز/بدان خواسته دست بردى فراز پسر بد مر اين پاک دل را يكى/كش از مهر بهره نبود اندكى جهانجوى را نام ضحاک بود/دلير و سبكسار و ناپاک بود كجا بيوراسپش همىخواندند/چنين نام بر پهلوى راندند كجا بيور از پهلوانى شمار/بود بر زبان درى ده هزار ز اسپان تازى به زرين ستام/ورا بود بيور كه بردند نام شب و روز بودى دو بهره به زين/ز روى بزرگى نه از روى كين چنان بد كه ابليس روزى پگاه/بيامد به سان يكى نيک خواه دل مهتر از راه نيكى ببرد/جوان گوش گفتار او را سپرد بدو گفت پيمانت خواهم نخست/پس آنگه سخن برگشايم درست جوان نيکدل گشت فرمانش كرد/چنان چون بفرمود سوگند خورد كه راز تو با كس نگويم ز بن/ز تو بشنوم هر چه گویى سخن بدو گفت جز تو كسى كدخداى/چه بايد همى با تو اندر سراى چه بايد پدر كش پسر چون تو بود/يكى پندت از من ببايد شنود زمانه بر اين خواجهی سالخورد/همى دير ماند تو اندر نورد بگير اين سر مايهور جاه او/تو را زيبد اندر جهان گاه او بر اين گفتهی من چو دارى وفا/جهاندار باشى يكى پادشا چو ضحاک بشنيد انديشه كرد/ز خون پدر شد دلش پر ز درد به ابليس گفت اين سزاوار نيست/دگر گوى كاين از در كار نيست بدو گفت گر بگذرى زين سخن/بتابى ز سوگند و پيمان من بماند به گردنت سوگند و بند/شوى خوار و ماند پدرت ارجمند سر مرد تازى به دام آوريد/چنان شد كه فرمان او برگزيد بپرسيد كاين چاره با من بگوى/نتابم ز راى تو من هيچ روى بدو گفت من چاره سازم تو را/به خورشيد سر بر فرازم تو را مر آن پادشا را در اندر سراى/يكى بوستان بود بس دلگشاى گرانمايه شبگير بر خاستى/ز بهر پرستش بياراستى سر و تن بشستى نهفته به باغ/پرستنده با او ببردى چراغ بياورد وارونه ابليس بند/يكى ژرف چاهى به ره بر بكند پس ابليس وارونه آن ژرف چاه/به خاشاک پوشيد و بسترد راه سر تازيان مهتر نامجوى/شب آمد سوى باغ بنهاد روى به چاه اندر افتاد و بشكست پست/شد آن نيکدل مرد يزدان پرست به هر نيک و بد شاه آزاد مرد/به فرزند بر نازده باد سرد همى پروريدش به ناز و به رنج/بدو بود شاد و بدو داد گنج چنان بدگهر شوخ فرزند او/بگشت از ره داد و پيوند او به خون پدر گشت همداستان/ز دانا شنيدم من اين داستان كه فرزند بد گر شود نرّه شير/به خون پدر هم نباشد دلير مگر در نهانش سخن ديگرست/پژوهنده را راز با مادرست فرومايه ضحاک بيدادگر/بدين چاره بگرفت جاى پدر به سر بر نهاد افسر تازيان/بر ايشان ببخشيد سود و زيان چو ابليس پيوسته ديد آن سخن/يكى بند بد را نو افگند بن بدو گفت گر سوى من تافتى/ز گيتى همه كام دل يافتى اگر همچنين نيز پيمان كنى/نپيچى ز گفتار و فرمان كنى جهان سر به سر پادشاهى تو راست/دد و مردم و مرغ و ماهى تو راست چو اين كرده شد ساز ديگر گرفت/يكى چاره كرد از شگفتى شگفت
-
بخش ۲۰ - جمشید (بخش ۱) 10.01.2022 12mگرانمايه جمشيد فرزند او/كمر بست يکدل پر از پند او بر آمد بر آن تخت فرّخ پدر/به رسم كيان بر سرش تاج زر كمر بست با فرّ شاهنشهى/جهان گشت سرتاسر او را رهى زمانه بر آسود از داورى/به فرمان او ديو و مرغ و پرى جهان را فزوده بدو آبروى/فروزان شده تخت شاهى بدوى منم گفت با فرّهی ايزدى/همم شهريارى همم موبدى بدان راز بد دست كوته كنم/روان را سوى روشنى ره كنم نخست آلت جنگ را دست برد/در نام جستن به گردان سپرد به فرّ كيى نرم كرد آهنا/چو خود و زره كرد و چون جوشنا چو خفتان و تيغ و چو برگستوان/همه كرد پيدا به روشن روان بدين اندرون سال پنجاه رنج/ببرد و از اين چند بنهاد گنج دگر پنجه انديشهی جامه كرد/كه پوشند هنگام ننگ و نبرد ز كتّان و ابريشم و موى قز/قصب كرد پر مايه ديبا و خز بياموختْشان رشتن و تافتن/به تار اندورن پود را بافتن چو شد بافته شستن و دوختن/ گرفتند از او يک سر آموختن چو اين كرده شد ساز ديگر نهاد/زمانه بدو شاد و او نيز شاد ز هر انجمن پيشهور گرد كرد/بدين اندرون نيز پنجاه خورد گروهى كه كاتوزيان خوانيش/به رسم پرستندگان دانيش جدا كردشان از ميان گروه/پرستنده را جايگه كرد كوه بدان تا پرستش بود كارشان/نوان پيش روشن جهاندارشان صفى بر دگر دست بنشاندند/همى نام نيساريان خواندند كجا شير مردان جنگ آورند/فروزندهی لشكر و كشورند كز ايشان بود تخت شاهى به جاى/و ز ايشان بود نام مردى به پاى بسودى سه ديگر گره را شناس/ كجا نيست از كس بر ايشان سپاس بكارند و ورزند و خود بدروند/به گاه خورش سرزنش نشنوند ز فرمان تن آزاده و ژنده پوش/ز آواز پيغاره آسوده گوش تن آزاد و آباد گيتى بر اوى/بر آسوده از داور و گفتگوى چه گفت آن سخنگوى آزاده مرد/كه آزاده را كاهلى بنده كرد چهارم كه خوانند اهتو خوشى/همان دستورزان ابا سر كشى كجا كارشان همگنان پيشه بود/روانشان هميشه پر انديشه بود بدين اندرون سال پنجاه نيز/بخورد و بورزيد و بخشيد چيز از اين هر يكى را يكى پايگاه/سزاوار بگزيد و بنمود راه كه تا هر كس اندازهی خويش را/ببيند، بداند كم و بيش را بفرمود پس ديو ناپاک را/به آب اندر آميختن خاک را هر آنچ از گل آمد چو بشناختند/سبک خشت را كالبد ساختند به سنگ و به گچ ديو ديوار كرد/نخست از برش هندسى كار كرد چو گرمابه و كاخهاى بلند/چو ايوان كه باشد پناه از گزند ز خارا گهر جست يک روزگار/همى كرد از او روشنى خواستار به چنگ آمدش چند گونه گهر/چو ياقوت و بيجاده و سيم و زر ز خارا به افسون برون آوريد/شد آراسته بندها را كليد دگر بویهاى خوش آورد باز/كه دارند مردم به بويش نياز چو بان و چو كافور و چون مشک ناب/چو عود و چو عنبر چو روشن گلاب پزشكى و درمان هر دردمند/در تندرستى و راه گزند همان رازها كرد نيز آشكار/جهان را نيامد چون او خواستار گذر كرد از آن پس به كشتى بر آب/ز كشور به كشور گرفتى شتاب چنين سال پنجه برنجيد نيز/نديد از هنر بر خرد بسته چيز همه كردنیها چو آمد به جاى/ ز جاى مهى برتر آورد پاى به فرّ كيانى يكى تخت ساخت/چه مايه بدو گوهر اندر نشاخت كه چون خواستى ديو برداشتى/ز هامون به گردون بر افراشتى چو خورشيد تابان ميان هوا/نشسته بر او شاه فرمانروا جهان انجمن شد بر آن تخت او/شگفتى فرو مانده از بخت او به جمشيد بر گوهر افشاندند/مر آن روز را روز نو خواندند سر سال نو هرمز فرودين/برآسوده از رنج روى زمين بزرگان به شادى بياراستند/مى و جام و رامشگران خواستند چنين جشن فرّخ از آن روزگار/به ما ماند از آن خسروان يادگار چنين سال سيصد همى رفت كار/نديدند مرگ اندران روزگار ز رنج و ز بدشان نبد آگهى/ميان بسته ديوان به سان رهى به فرمان مردم نهاده دو گوش/ز رامش جهان پر ز آواى نوش چنين تا بر آمد بر اين روزگار/نديدند جز خوبى از كردگار جهان سر به سر گشت او را رهى/نشسته جهاندار با فرّهى يكايک به تخت مهى بنگريد/به گيتى جز از خويشتن را نديد منى كرد آن شاه يزدانشناس/ز يزدان بپيچيد و شد ناسپاس گرانمايگان را ز لشکر بخواند/چه مايه سخن پيش ايشان براند چنين گفت با سالخورده مهان/كه جز خويشتن را ندانم جهان هنر در جهان از من آمد پديد/چو من نامور تخت شاهى نديد جهان را به خوبى من آراستم/چنان است گيتى كجا خواستم خور و خواب و آرامتان از من است/همان كوشش و كامتان از من است بزرگى و ديهيم شاهى مراست/كه گويد كه جز من كسى پادشاست همه موبدان سر فگنده نگون/چرا كس نيارست گفتن نه چون چو اين گفته شد فرّ يزدان از اوى/بگشت و جهان شد پر از گفتگوى منى چون بپيوست با كردگار/شكست اندر آورد و برگشت كار چه گفت آن سخنگوى با فرّ و هوش/چو خسرو شوى بندگى را بكوش به يزدان هر آن كس كه شد ناسپاس/به دلش اندر آيد ز هر سو هراس به جمشيد بر تيرهگون گشت روز/همى كاست آن فرّ گيتى فروز
-
بخش ۱۹ - طهمورث 08.01.2022 7mپسر بد مر او را يكى هوشمند/گرانمايه طهمورث ديو بند بيامد به تخت پدر بر نشست/به شاهى كمر بر ميان بر ببست همه موبدان را ز لشكر بخواند/به خوبى چه مايه سخنها براند چنين گفت كامروز تخت و كلاه/مرا زيبد اين تاج و گنج و سپاه جهان از بدیها بشويم به راى/پس آنگه كنم درگهى گرد پاى ز هر جاى كوته كنم دست ديو/كه من بود خواهم جهان را خديو هر آن چيز كاندر جهان سودمند/كنم آشكارا گشايم ز بند پس از پشت ميش و بره پشم و موى/بريد و به رشتن نهادند روى به كوشش از او كرد پوشش به راى/به گستردنى بد هم او رهنماى ز پويندگان هر چه بد تيز رو/خورش كردشان سبزه و كاه و جو رمنده ددان را همه بنگريد/سيه گوش و يوز از ميان برگزيد به چاره بياوردش از دشت و كوه/به بند آمدند آن كه بد زان گروه ز مرغان مر آن را كه بد نيک تاز/چو باز و چو شاهين گردن فراز بياورد و آموختنشان گرفت/جهانى بدو مانده اندر شگفت چو اين كرده شد ماكيان و خروس/كجا بر خروشد گه زخم كوس بياورد و يکسر به مردم كشيد/نهفته همه سودمندش گزيد بفرمودشان تا نوازند گرم/نخوانندشان جز به آواز نرم چنين گفت كاين را ستايش كنيد/جهان آفرين را نيايش كنيد كه او دادمان بر ددان دستگاه/ستايش مر او را كه بنمود راه مر او را يكى پاک دستور بود/كه رايش ز كردار بد دور بود خنيده به هر جاى شهرسپ نام/نزد جز به نيكى به هر جاى گام همه روز بسته ز خوردن دو لب/به پيش جهاندار بر پاى شب چنان بر دل هر كسى بود دوست/نماز شب و روزه آيين اوست سر مايه بُد اختر شاه را/در بسته بد جان بدخواه را همه راه نيكى نمودى به شاه/همه راستى خواستى پايگاه چنان شاه پالوده گشت از بدى/كه تابيد از او فرّهی ايزدى برفت اهرمن را به افسون ببست/چو بر تيز رو بارگى بر نشست زمان تا زمان زينش بر ساختى/همى گرد گيتیش بر تاختى چو ديوان بديدند كردار او/كشيدند گردن ز گفتار او شدند انجمن ديو بسيار مر/كه پردخته مانند از او تاج و فرّ چو طهمورث آگه شد از كارشان/بر آشفت و بشكست بازارشان به فرّ جهاندار بستش ميان/به گردن بر آورد گرز گران همه نرّه ديوان و افسونگران/برفتند جادو سپاهى گران دمنده سيه ديوشان پيشرو/همى بآسمان بركشيدند غو جهاندار طهمورث بافرين/بيامد كمر بستهی جنگ و كين يكايک بياراست با ديو جنگ/نبد جنگشان را فراوان درنگ از ايشان دو بهره به افسون ببست/دگرشان به گرز گران كرد پست كشيدندشان خسته و بسته خوار/به جان خواستند آن زمان زينهار كه ما را مكش تا يكى نو هنر/بياموزى از ما كهت آيد به بر كى نامور دادشان زينهار/بدان تا نهانى كنند آشكار چو آزاد گشتند از بند او/بجستند ناچار پيوند او نبشتن به خسرو بياموختند/دلش را به دانش بر افروختند نبشتن يكى نه كه نزديک سى/چه رومى چه تازى و چه پارسى چه سغدى چه چينى و چه پهلوى/ز هر گونهای كآن همى بشنوى جهاندار سى سال از اين بيشتر/چه گونه پديد آوريدى هنر برفت و سر آمد بر او روزگار/همه رنج او ماند از او يادگار
-
بخش ۱۸ - هوشنگ (بخش ۳) 30.12.2021 2mچو بشناخت آهنگرى پيشه كرد/از آهنگرى ارّه و تيشه كرد چو اين كرده شد چارهی آب ساخت/ز دريایها رودها را بتاخت به جوى و به رود آبها راه كرد/به فرخندگى رنج كوتاه كرد چراگاه مردم بدان بر فزود/پراگند پس تخم و كشت و درود برنجيد پس هر كسى نان خويش/بورزيد و بشناخت سامان خويش بدان ايزدى جاه و فرّ كيان/ز نخچير گور و گوزن ژيان جدا كرد گاو و خر و گوسفند/به ورز آوريد آنچه بُد سودمند ز پويندگان هر چه مويش نكوست/بكشت و به سرشان بر آهيخت پوست چو روباه و قاقم چو سنجاب نرم/چهارم سمورست كش موى گرم بر اين گونه از چرم پويندگان/ بپوشيد بالاى گويندگان برنجيد و گسترد و خورد و سپرد/برفت و به جز نام نيكى نبرد بسى رنج برد اندر آن روزگار/به افسون و انديشهی بىشمار چو پيش آمدش روزگار بهى/از او مردرى ماند تخت مهى زمانه ندادش زمانى درنگ/شد آن هوش هوشنگ با فرّ و سنگ نپيوست خواهد جهان با تو مهر/نه نيز آشكارا نمايدت چهر
-
بخش ۱۷ - هوشنگ (بخش ۲ - بنیاد نهادن جشن سده) 30.12.2021 2mيكى روز شاه جهان سوى كوه/گذر كرد با چند كس همگروه پديد آمد از دور چيزى دراز/سيه رنگ و تيره تن و تيز تاز دو چشم از بر سر چو دو چشمه خون/ز دود دهانش جهان تيرهگون نگه كرد هوشنگ با هوش و سنگ/گرفتش يكى سنگ و شد تيز چنگ به زور كيانى رهانيد دست/جهانسوز مار از جهانجوى جست بر آمد به سنگ گران سنگ خرد/همان و همين سنگ بشكست گرد فروغى پديد آمد از هر دو سنگ/دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ نشد مار كشته وليكن ز راز/از اين طبع سنگ آتش آمد فراز جهاندار پيش جهان آفرين/نيايش همى كرد و خواند آفرين كه او را فروغى چنين هديه داد/همين آتش آنگاه قبله نهاد بگفتا فروغی است اين ايزدى/پرستيد بايد اگر بخردى شب آمد بر افروخت آتش چو كوه/همان شاه در گرد او با گروه يكى جشن كرد آن شب و باده خْورد/سده نام آن جشن فرخنده كرد ز هوشنگ ماند اين سده يادگار/بسى باد چون او دگر شهريار كز آباد كردن جهان شاد كرد/جهانى به نيكى از او ياد كرد
-
بخش ۱۶ - هوشنگ (بخش ۱) 30.12.2021 1mجهاندار هوشنگ با راى و داد/به جاى نيا تاج بر سر نهاد بگشت از برش چرخ سالى چهل/پر از هوش مغز و پر از راى دل چو بنشست بر جايگاه مهى/چنين گفت بر تخت شاهنشهى كه بر هفت كشور منم پادشا/جهاندار پيروز و فرمانروا به فرمان يزدان پيروزگر/به داد و دهش تنگ بستم كمر و زان پس جهان يکسر آباد كرد/همه روى گيتى پر از داد كرد نخستين يكى گوهر آمد به چنگ/به آتش ز آهن جدا كرد سنگ سر مايه كرد آهن آبگون/كز آن سنگ خارا كشيدش برون
-
بخش ۱۵ - کیومرث (بخش ۳ - کشته شدن دیو سیاه به دست هوشنگ) 19.12.2021 2mخجسته سيامک يكى پور داشت/كه نزد نيا جاه دستور داشت گرانمايه را نام هوشنگ بود/تو گفتى همه هوش و فرهنگ بود به نزد نيا يادگار پدر/نيا پروريده مر او را به بر نيايش به جاى پسر داشتى/جز او بر كسى چشم نگماشتى چو بنهاد دل كينه و جنگ را/بخواند آن گرانمايه هوشنگ را همه گفتنیها بدو باز گفت/همه رازها برگشاد از نهفت كه من لشكرى كرد خواهم همى/خروشى برآورد خواهم همى تو را بود بايد همى پيش رو/كه من رفتنیام تو سالار نو پرى و پلنگ انجمن كرد و شير/ز درّندگان گرگ و ببر دلير سپاهى دد و دام و مرغ و پرى/سپهدار پر كين و كنداورى پس پشت لشكر كيومرث شاه/نبيره به پيش اندرون با سپاه بيامد سيه ديو با ترس و باک/همى بآسمان بر پراگند خاک ز هرّاى درندگان چنگ ديو/شده سست از خشم كيهان خديو به هم بر شكستند هر دو گروه/شدند از دد و دام ديوان ستوه بيازيد هوشنگ چون شير چنگ/جهان كرد بر ديو نستوه تنگ كشيدش سراپاى يک سر دوال/سپهبد بُريد آن سر بیهمال به پاى اندر افگند و بسپرد خوار/دريده بر او چرم و برگشته كار چو آمد مر آن كينه را خواستار/سر آمد كيومرث را روزگار برفت و جهان مردرى ماند از اوى/نگر تا كه را نزد او آبروى جهان فريبنده را گرد كرد/ره سود بنمود و خود مايه خْوَرد جهان سر به سر چو فسانست و بس/نماند بد و نيک بر هيچ كس
-
بخش ۱۴ - کیومرث (بخش ۲ - کشته شدن سیامک) 19.12.2021 2mسخن چون به گوش سيامک رسيد/ز كردار بدخواه ديو پليد دل شاهبچّه برآمد به جوش/سپاه انجمن كرد و بگشاد گوش بپوشيد تن را به چرم پلنگ/كه جوشن نبود و نه آيين جنگ پذيره شدش ديو را جنگ جوى/سپه را چو روى اندر آمد به روى سيامک بيامد برهنه تنا/بر آويخت با پور آهرمنا بزد چنگ وارونه ديو سياه/ دوتا اندر آورد بالاى شاه فكند آن تن شاهزاده به خاک/به چنگال كردش كمرگاه چاک سيامک به دست خروزان ديو/تبه گشت و ماند انجمن بیخديو چو آگه شد از مرگ فرزند شاه/ز تيمار گيتى بر او شد سياه فرود آمد از تخت ويلهَ كنان/زنان بر سر و موى و رخ را كَنان دو رخساره پر خون و دل سوگوار/دو ديده پر از نم چو ابر بهار خروشى برآمد ز لشكر به زار/كشيدند صف بر در شهريار همه جامهها كرده پيروزه رنگ/دو چشم ابر خونين و رخ با درنگ دد و مرغ و نخچير گشته گروه/برفتند ويله كنان سوى كوه برفتند با سوگوارى و درد/ز درگاه كى شاه برخاست گرد نشستند سالى چنين سوگوار/پيام آمد از داور كردگار درود آوريدش خجسته سروش/كز اين بيش مخروش و باز آر هوش سپه ساز و بركش به فرمان من/بر آور يكى گرد از آن انجمن از آن بدكنش ديو روى زمين/بپرداز و پردخته كن دل ز كين كى نامور سر سوى آسمان/برآورد و بدخواست بر بدگمان بر آن برترين نام يزدانش را/بخواند و بپالود مژگانش را و زان پس به كين سيامک شتافت/شب و روز آرام و خفتن نيافت
-
بخش ۱۳ - کیومرث (بخش ۱) 05.12.2021 4mسخنگوى دهقان چه گويد نخست/كه نام بزرگى به گيتى كه جست كه بود آن كه ديهيم بر سر نهاد/ندارد كس آن روزگاران به ياد مگر كز پدر ياد دارد پسر/بگويد تو را يک به يک در به در كه نام بزرگى كه آورد پيش/ كه را بود از آن برتران پايه بيش پژوهندهی نامهی باستان/كه از پهلوانان زند داستان چنين گفت كآيين تخت و كلاه/كيومرث آورد و او بود شاه چو آمد به برج حمل آفتاب/جهان گشت با فرّ و آيين و آب بتابيد از آن سان ز برج بره/كه گيتى جوان گشت از آن يک سره كيومرث شد بر جهان كدخداى/نخستين به كوه اندرون ساخت جاى سر بخت و تختش بر آمد به كوه/ پلنگينه پوشيد خود با گروه از او اندر آمد همى پرورش/كه پوشيدنى نو بد و نو خورش به گيتى درون سال سى شاه بود/به خوبى چو خورشيد بر گاه بود همى تافت ز او فرّ شاهنشهى/چو ماه دو هفته ز سرو سهى دد و دام و هر جانور كش بديد/ز گيتى به نزديک او آرميد دو تا میشدندى بر تخت او/ از آن بر شده فرّه و بخت او به رسم نماز آمدنديش پيش/و ز او بر گرفتند آيين خويش پسر بد مر او را يكى خوبروى/هنرمند و همچون پدر نامجوى سيامک بدش نام و فرخنده بود/كيومرث را دل بدو زنده بود به جانش بر از مهر گريان بدى/ز بيم جداييش بريان بدى بر آمد بر اين كار يک روزگار/فروزنده شد دولت شهريار به گيتى نبودش كسى دشمنا/مگر بدكنش ريمن آهرمنا به رشک اندر آهرمن بدسگال/همى راى زد تا بباليد بال يكى بچه بودش چو گرگ سترگ/دلاور شده با سپاه بزرگ جهان شد بر آن ديو بچّه سياه/ز بخت سيامک و زان پايگاه سپه كرد و نزديک او راه جست/همى تخت و ديهيم كى شاه جست همى گفت با هر كسى راى خويش/جهان كرد يک سر پر آواى خويش كيومرث زين خود كى آگاه بود/كه تخت مهى را جز او شاه بود يكايک بيامد خجسته سروش/به سان پرى پلنگينه پوش بگفتش ورا زين سخن در به در/كه دشمن چه سازد همى با پدر
-
بخش ۱۲ - ستایش سلطان محمود 05.12.2021 6mجهان آفرين تا جهان آفريد/چون او مرزبانى نيامد پديد چو خورشيد بر چرخ بنمود تاج/زمين شد به كردار تابنده عاج چه گويم كه خورشيد تابان كه بود/كز او در جهان روشنايى فزود ابوالقاسم آن شاه پيروز بخت/نهاد از بر تاج خورشيد تخت ز خاور بياراست تا باختر/پديد آمد از فرّ او كان زر مرا اختر خفته بيدار گشت/به مغز اندر انديشه بسيار گشت بدانستم آمد زمان سخن/كنون نو شود روزگار كهن بر انديشهی شهريار زمين/بخفتم شبى لب پر از آفرين دل من چو نور اندر آن تيره شب/نخفته گشاده دل و بسته لب چنان ديد روشن روانم به خواب/كه رخشنده شمعى بر آمد ز آب همه روى گيتى شب لاژورد/از آن شمع گشتى چو ياقوت زرد در و دشت بر سان ديبا شدى/يكى تخت پيروزه پيدا شدى نشسته بر او شهريارى چو ماه/يكى تاج بر سر به جاى كلاه رده بر كشيده سپاهش دو ميل/به دست چپش هفتصد ژنده پيل يكى پاک دستور پيشش به پاى/بداد و بدين شاه را رهنماى مرا خيره گشتى سر از فرّ شاه/و زان ژنده پيلان و چندان سپاه چو آن چهرهی خسروى ديدمى/ از آن نامداران بپرسيدمى كه اين چرخ و ماه است يا تاج و گاه/ستاره است پيش اندرش يا سپاه يكى گفت كاين شاه روم است و هند/ز قنّوج تا پيش درياى سند به ايران و توران ورا بندهاند/به راى و به فرمان او زندهاند بياراست روى زمين را به داد/بپردخت از آن تاج بر سر نهاد جهاندار محمود شاه بزرگ/به آبشخور آرد همى ميش و گرگ ز كشمير تا پيش درياى چين/بر او شهرياران كنند آفرين چو كودک لب از شير مادر بشست/ز گهواره محمود گويد نخست نپيچد كسى سر ز فرمان اوى/ نيارد گذشتن ز پيمان اوى تو نيز آفرين كن كه گويندهای/بدو نام جاويد جويندهای چو بيدار گشتم بجستم ز جاى/چه مايه شب تيره بودم به پاى بر آن شهريار آفرين خواندم/نبودم درم جان بر افشاندم به دل گفتم اين خواب را پاسخ است/كه آواز او بر جهان فرّخ است بر آن آفرين كو كند آفرين/بر آن بخت بيدار و فرّخ زمين ز فرّش جهان شد چو باغ بهار/ هوا پر ز ابر و زمين پر نگار از ابر اندر آمد به هنگام نم/جهان شد به كردار باغ ارم به ايران همه خوبى از داد اوست/ كجا هست مردم همه ياد اوست به بزم اندرون آسمان سخاست/به رزم اندرون تيز چنگ اژدهاست به تن ژنده پيل و به جان جبرئيل/به كف ابر بهمن به دل رود نيل سر بخت بدخواه با خشم اوى/چو دينار خوار است بر چشم اوى نه كند آورى گيرد از باج و گنج/نه دل تيره دارد ز رزم و ز رنج هر آن كس كه دارد ز پروردگان/از آزاد و از نيکدل بردگان شهنشاه را سر به دسر دوستوار ** * به فرمان ببسته كمر استوار نخستين برادرش كهتر به سال/كه در مردمى كس ندارد همال ز گيتى پرستندهی فرّ و نصر/زيد شاد در سايهی شاه عصر كسى كش پدر ناصرالدين بود/سر تخت او تاج پروين بود و ديگر دلاور سپهدار طوس/كه در جنگ بر شير دارد فسوس ببخشد درم هر چه يابد ز دهر/همى آفرين يابد از دهر بهر به يزدان بود خلق را رهنماى/سر شاه خواهد كه باشد به جاى جهان بیىسر و تاج خسرو مباد/هميشه بماناد جاويد و شاد هميشه تن آباد با تاج و تخت/ز درد و غم آزاد و پيروز بخت كنون باز گردم به آغاز كار/سوى نامهی نامور شهريار
-
بخش ۱۱ - در داستان ابو منصور 05.12.2021 2mبدين نامه چون دست كردم دراز/يكى مهترى بود گردنفراز جوان بود و از گوهر پهلوان/خردمند و بيدار و روشن روان خداوند راى و خداوند شرم/سخن گفتن خوب و آواى نرم مرا گفت كز من چه بايد همى/كه جانت سخن بر گرايد همى به چيزى كه باشد مرا دسترس/بكوشم نيازت نيارم به كس همى داشتم چون يكى تازه سيب/كه از باد نامد به من بر نهيب به كيوان رسيدم ز خاک نژند/از آن نيکدل نامدار ارجمند به چشمش همان خاک و هم سيم و زر/كريمى بدو يافته زيب و فر سراسر جهان پيش او خوار بود/جوانمرد بود و وفادار بود چنان نامور گم شد از انجمن/چو در باغ سرو سهى از چمن نه ز او زنده بينم نه مرده نشان/به دست نهنگان مردم كشان دريغ آن كمر بند و آن گردگاه/دريغ آن كیى برز و بالاى شاه گرفتار ز او دل شده نا اميد/نوان لرز لرزان به كردار بيد يكى پند آن شاه ياد آوريم/ز كژى روان سوى داد آوريم مرا گفت كاين نامهی شهريار/گرت گفته آيد به شاهان سپار بدين نامه من دست بردم فراز/به نام شهنشاه گردنفراز
-
بخش ۱۰ - بنیاد نهادن کتاب 05.12.2021 1mدل روشن من چو برگشت از اوى/سوى تخت شاه جهان كرد روى كه اين نامه را دست پيش آورم/ز دفتر به گفتار خويش آورم بپرسيدم از هر كسى بیشمار/بترسيدم از گردش روزگار مگر خود درنگم نباشد بسى/ببايد سپردن به ديگر كسى و ديگر كه گنجم وفادار نيست/همين رنج را كس خريدار نيست بر اين گونه يک چند بگذاشتم/سخن را نهفته همى داشتم سراسر زمانه پر از جنگ بود/به جويندگان بر جهان تنگ بود ز نيكو سخن به چه اندر جهان/به نزد سخن سنج فرّخ مهان اگر نامدى اين سخن از خداى/نبى كى بدى نزد ما رهنماى به شهرم يكى مهربان دوست بود/تو گفتى كه با من به يک پوست بود مرا گفت خوب آمد اين راى تو/به نيكى گرايد همى پاى تو نبشته من اين نامهی پهلوى/ به پيش تو آرم مگر نغنوى گشاده زبان و جوانيت هست/سخن گفتن پهلوانيت هست شو اين نامهی خسروان بازگوى/بدين جوى نزد مهان آبروى چو آورد اين نامه نزديک من/بر افروخت اين جان تاريک من
-
بخش ۹ - داستان دقیقی شاعر 05.12.2021 1mچو از دفتر اين داستانها بسى/همى خواند خواننده بر هر كسى جهان دل نهاده بدين داستان/همان بخردان نيز و هم راستان جوانى بيامد گشاده زبان/سخن گفتن خوب و طبع روان به شعر آرم اين نامه را گفت من/از او شادمان شد دل انجمن جوانيش را خوى بد يار بود/ابا بد هميشه به پيكار بود بر او تاختن كرد ناگاه مرگ/نهادش به سر بر يكى تيره ترگ بدان خوى بد جان شيرين بداد/نبد از جوانيش يک روز شاد يكايک از او بخت برگشته شد/به دست يكى بنده بر كشته شد برفت او و اين نامه ناگفته ماند/چنان بخت بيدار او خفته ماند الهى عفو كن گناه ورا/بيفزاى در حشر جاه ورا
Popular en
Este podcast también aparece en las listas de podcasts de estos países.