شعر | با صدای شاعر
Schahrouz
0
این پادکست شامل شعرهای معاصر ایران است که با دکلمه و صدای خود شاعر خوانده میشوند. شنوندگان میتوانند برای دسترسی به شعرهای تفکیکشده بر اساس شاعر، به پلیلیستهای ساندکلاد مراجعه کنند. همچنین امکان دانلود شعرها از طریق کانال تلگرام فراهم شده است.
Episódios
-
احمد شاملو | از زخمِ قلبِ آبایی 18.09.2026 4min▨ نام شعر: از زخمِ قلبِ «آبائی»▨ شاعر: احمد شاملو▨ با صدای: احمد شاملو▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــدخترانِ دشت!دخترانِ انتظار!دخترانِ امیدِ تنگدر دشتِ بیکران،و آرزوهای بیکراندر خُلقهای تنگ!دخترانِ خیالِ آلاچیقِ نودر آلاچیقهایی که صد سال! ــاز زرهِ جامهتان اگر بشکوفیدبادِ دیوانهیالِ بلندِ اسبِ تمنا راآشفته کرد خواهد…□دخترانِ رودِ گِلآلود!دخترانِ هزار ستونِ شعله به تاقِ بلندِ دود!دخترانِ عشقهای دورروزِ سکوت و کارشبهای خستگی!دخترانِ روزبیخستگی دویدن،شبسرشکستگی! ــدر باغِ راز و خلوتِ مردِ کدام عشق ــدر رقصِ راهبانهی شکرانهی کدامآتشزدای کامبازوانِ فوارهییِتان راخواهید برفراشت؟□افسوس!موها، نگاههابهعبثعطرِ لغاتِ شاعر را تاریک میکنند.دخترانِ رفتوآمددر دشتِ مهزده!دخترانِ شرمشبنمافتادگیرمه! ــاز زخمِ قلبِ آبائیدر سینهی کدامِ شما خون چکیده است؟پستانِتان، کدامِ شماگُل داده در بهارِ بلوغش؟لبهایتان کدامِ شمالبهایتان کدامــ بگویید! ــدر کامِ او شکفته، نهان، عطرِ بوسهیی؟شبهای تارِ نمنمِ باران ــ که نیست کار ــاکنون کدامیک ز شمابیدار میمانیددر بسترِ خشونتِ نومیدیدر بسترِ فشردهی دلتنگیدر بسترِ تفکرِ پُردردِ رازِتانتا یادِ آن ــ که خشم و جسارت بود ــبدرخشاندتا دیرگاه، شعلهی آتش رادر چشمِ بازِتان؟□بینِ شما کدامــ بگویید! ــبینِ شما کدامصیقل میدهیدسلاحِ آبائی رابرایروزِانتقام؟▨ احمد شاملو - ۱۳۳۰ترکمنصحرا ـ اوبه سفلیاز دفتر شعر هوای تازهچاپ شده به سال ۱۳۳۶ -
لایق شیرعلی | وطنم 13.09.2026 5min▨ نام شعر: وطنم▨ شاعر: لایق شیرعلی▨ با صدای: لایق شیرعلی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــجان به قربانِ تو ای میهنِ خونینکفنمبودی بیت الشرفم، گشتهای بیت الحزنمدشمنت چهار طرف، اجنبی و خانگیاندتنتنها به چه نیرو صف اعدا شکنم؟دوست دشمننسق و دشمن تو دوستنماستراست گویم؛ بپرانند ز چشم و دهنمتاجیک اندر وطن خویش چرا متهم است؟یا خطا رفته به تاجیک تولد شدنم؟همه خلقانِ دگر انجمن آراستهانددر سمرقند نشد ساخته نیم انجمنمگفت علامهی اقبال که: برخیز ز خواببزدلی گفت: فلانیست مخاطب، نهمنمآن یکی در خم طلّا سرِ خود کرد فرودیگری گفت: بیا مهوش سیمین ذقنمآن یکی گفت: غمِ گاو و بز و بزغالهدیگری گفت: غمِ خانه و فرزند و زنمدامن کوه گرفتیم و دُمِ مرکبِ خویشرفت از دست، همه دامنِ دشت و دمنمای خراسان! تو بگو ساحتِ ایرانویچ کو؟من از این فاجعه چون شکوه به یزدان نکنم؟کو دگر شعشعهی دانش و فرهنگ بزرگ؟کو دگر کر و فر و نعرهی غلغل فکنم؟روز و شب از غم تو گریهکنان میسوزمتو به خون غرقه و من غرق ملال و محنمگریهی من نه از آن است که درگاهم سوختهم نه زان است که شد سوخته باغ و چمنمگریهی من نه از آن است که بیچاره شدمهم نه ز آن است که فرسوده بوَد پیرهنمگریَم از آنکه تو را حکم به کشتن کردندای تو هم پایه و هم مایه انسان بُدنمگریَم از آنکه ز بن مایهی این قسمتِ تلخمن سخن گویم اگر؛ نیست کسی هم سخنمگریَم از آنکه به ژرفای چنین فاجعهاینشود خیره کس از همنسب و هموطنمگریَم از آنکه دو سه بیطرفِ بیشرفیبه سرم سنگ ببارند که من دم نزنمگریَم از آنکه تو تنهایی و من تنهاتروطنم، آوطنم، آوطنم، آوطنم▨لایق شیرعلی به تاریخ ۱۸ فوریه ۱۹۹۶ -
رضا براهنی | هَـ ه 08.09.2026 6min▨ نام شعر: هَـ ه▨ شاعر:رضا براهنی▨ با صدای: شاعر♬ پالایش و تنظیم: شهروزساندکلاد منــــــــــــــــــــــــهمیشه ما گورستانهای نو میآفرینیم امادل مرا ببین که در گرو گورستانهای کهنهای ست که گورهاشان در خاک غربال میشوندزمان کشیده جهان را به توبرهو ناگهان کسی از راه میرسد هزارهی دیگرو بر مزار، سنگی و سقفی و نام و نشانی میافرازدو در برابر آن دو دست بر سینه به سنگ مینگرد میگرید شبیه مندفِ دلِ من از آن گورستانها به رقص برخواهد خاستهَلَهم هَلَهم هَلَه لَملَم هَلای هَلهَلَه هَلهَلو با زبان و چشم بومی من میگریدچراکه گریه اصالت دارد در این زبان در این دو چشمهَلَهم هَلَهم هَلَه لَملَم هَلای هَلهَلَه هَلهَلو گئچدی، بوگئجه گئچدی، کیم ایدی، بولبولیدیو یا کی بیر گولیدی، گول، هَلای هَلهَله گَلگَلیاپیش قولومدان اگر کئف لی سن، گولوم، سن اگر؟هَلَهم هَلَهم هَلَه لَملَم، یاپیش الیمدن اگر!و ناگهان کسی از راه میرسد شبیه من:قاوال چالان، اوخی ین، باخچالاردا، داغ اتگینده،باغین دیبینده سنین عکسیوی تاپاندا، او عکسی، باساندا باغرینا گیزلین«دیلیم! دیلیم!» دییَن، «ای حیف اولموشوم، یازیغیمگوزل دیلیم، نئجه باغریمدا یاندی، لاپ کوله دوندی شبیه من شبیه من!»زمان کشیده جهان را به توبرهزمان کشیده جهان را به توبرهیاپیش قولومدان اگر کئف لی سن، گولوم، سن اگر!قوجاخلادیم: «نه گوزلسن!» دئدی «دئمه من ئولوم!»دئدیم: «نه سنده ئولوم وار، نه واردی من بؤلوم!»و آغلادیقان آغلادی«الکدی گؤزلرین، آی گول، قیزیل گینه اَلـَنیرسنون بویاشلارووی لن، جانیم قانا بَلَنیر»دئدی: «دئمه، من ئولوم!»دئدی: «دئمه، من ئولوم!»دئدیم: «یاپیش!یاپیش قولومدام اگر کئف لی سن، گولوم، سن اگر شبیه من؟»هَلَهم هَلَهم هَلَه لَملَم هَلای هَلهَلَه هَلهَلهَلَهمهَلَههَـ هبو چنگی «رودکی» چالسین!بلوچون اوغلودا گلسین، او نازلی قیچکی چالسین!تارین دا «شهریار» آلسین، منیم یانیمدا اوتورسونو «حاج صادیق» قاوالی لن، برابریمده اوتورسونو پاوه زابله گئتسین، و بلخ تبریزه گلسینو چال قاوال سسی قاخسین، و چال قاول سسی قالسینو اوندا من دی یرَم: « هَـ ه! هَلَه هَلَهم هَلَهم هَلَه هَلهَلو ایندی من دی ین اولدیو ایندی من دی ین اولدیچالانلاریم منه باخسینباغین دیبینده او عکسی باساندا باغریما گیزلینو ایندی من دی ین اولدیقان آغلادوخ هامی میزقان آغلادوخدفِ دلِ من از آن گورستانها به رقص برخواهد خاستدفِ دلِ من از آن گورو گوش کن تو به این توپراق! هزار سال!صدای چالقی از این ویران! هزار سال!یکی به سینه فشرد عکس کهنهای از صورت تو را تهِ باغ گریست و هایهای شبیه من!هزار سالهَلَهمهَلَههَـ هدَهدَهم دَهدَهم دَهدَه قورقود دئدوخ دئدوخ هامی میزوَاَل اَلـَه اَل اَل اَل اَلَه اَلَه وئردوخو یوللارین هامی سین باغلادوخ هزار سالهامیمیز قان آغلادوخ هامی میز هزار سالهَلَهمهَلَههَـ ههَـ مَن۱۳۷۱/۱۰/۱۰-۱۲ - تهران -
نادر نادرپور | ویرانهی قرون 03.09.2026 4min▨ نام شعر: ویرانهی قرون▨ شاعر: نادر نادرپور▨ با صدای: نادر نادرپور▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــگویی سکوتِ قرنها بوددر دخمههای تیرهاش، در آسمانشدر ابرهایش، در شبانِ سهمگینشدر بادهایش، در فضای بیکرانشچون نعره برمیداشت باد سرد مغربگویی که برمیخاست بانگِ ارغنونهاآنجا که میافتاد روزی قهرمانیامروز میافتد به خاموشی ستونهاآنجا که روزی بال و پر میزد عقابیامروز شبکوریست جنبان در سکوتشآنجا که زلف دختران در پیچ و خم بودامروز، لرزد تار و پود عنکبوتشآن دخمهها، آن سایهها، آن آسمانهاوان رازدارانِ شگرفِ خلوت اوآن خندههای باد در بیغولهی شبوان غولها در تیرگی هم صحبت اوآن سقفها ، آن پیشخوانها، آن ستونهاآن طاقهای ریخته در ظلمتِ شامآن برق چشم گربههای سهمگینرویوان نور اخترها در آفاق شبهفامآن کورهراه بیکرانهراهی که میلغزد به جنگلهای خاموشراهی که میپیچد چو ماری بر تن شبراهی که میگیرد افقها را در آغوشآن شعلههای آتشِ دزدان دریابر ریگها، بر ریگهای خشکِ ساحلدر لابهلای تکدرختانِ زمینگیردر سایههای قلعههای تیرهگوندلاینها همه، میخواندم چون قاصدِ مرگبار دگر با خندهی پر مایهی خویشمن کیستم؟ بیگانهای گمکرده مقصودیا رهروی ناآشنا با سایهی خویش▨ نادر نادرپوراز کتاب چشمها و دستها -
حسین منزوی | آخرین دیدار 28.08.2026 5min▨ نام شعر: آخرین دیدار▨ شاعر: حسین منزوی▨ با صدای: حسین منزوی▨ موسیقی: برف روی کاجها از کارن همایونفر▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــاین شعر، غزلی است که حسین منزوی، برای برادر کوچکترش سروده است. برادرش حسن منزوی، به دلیل فعالیت سیاسی، در سوم آذرماه ۱۳۶۰ تیرباران شد و به ضرب چهار گلوله، از این جهان پر کشید. در این شعر، منزوی با توجه به رد شدن گلوله از پیکر برادر و خونین شدن هر دو سوی پیراهن او، آن چهار زخم را، هشت گل دانسته است. منزوی در چندین شعر دیگر هم به این غم بزرگ اشاره کرده؛ از جمله در غزل «ای دوست» که آن هم با صدای شاعر موجود است و میتوانید بشنوید.ــــــــــــــــخاکِ بارانخورده آغشتهست با بویِ تنتباد، بوی آشنا میآورد از مَدفنتزندهای در هر گیاهِ سبز {تازه}، کز خاکت دَمَدگر چه میدانم که ذرهذره میپوسد تنتعصرِ تلخی بود، عصرِ آخرین دیدارمانآخرین باری که دستم حلقه شد بر گردنتمهربان بودی و آن ایمانِ دریایی هنوزموج میزد، در «خدا پشت و پناهت» گفتنت«آخرین دیدار» گفتم؟ عذر میخواهم، عزیز!آخرین باری که دیدم، غرق خون دیدم منتبا دهانِ نیمباز، انگار میخواندی هنوزخیره در آفاقِ خونین، چشمِ بازِ روشنتصبح بود اما هوا دلگیر و بغضآلود بودآسمان گویی سیه پوشیده بود، از مردنتگل به سوکت جامهی جان تا به دامان میدریدباد در مرگ تو میزارید و میزد شیونتبیخزان است آن بهارِ سرخ تو در خاطرمآن که از خون هَشت گل رویاند بر پیراهنت{آن که از خون هِشت، گل رویاند بر پیراهنت}با تمام سروهایت دیدهام در بوستانبا تمام ارغوانها دیدهام در گلشنتنیستی، -بالابلند! اما چه خوش پیچیده استدر همه جنگل، طنینِ نعرهی شور افکنتزندهای و سیل خونت میکَنَد بیخ ستمای تو فرهادی دگر، با تیشهی بنیان کَنت▨حسین منزویغزل ۷۳ از مجموعه اشعار حسین منزویــــــــــــــــپینوشت: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخهی چاپ شده در کتاب، تفاوتهایی دارد. شکل مکتوب شعر، در داخل آکولاد {} آمده است. -
معینی کرمانشاهی | ز یاد ما بردند 23.08.2026 3min▨ نام شعر: ز یادِ ما بردند▨ شاعر: معینی کرمانشاهی▨ با صدای: معینی کرمانشاهی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــکمالِ عشق و وفا را ز یادِ ما بردندجلالِ صدق و صفا را ز یادِ ما بردندچنین که رفت دو رنگی و بیمکافاتیمقامِ عدلِ خدا را ز یادِ ما بردندز بس که گفتهی باطل ز ما طلب کردندحروفِ مدح و هجا را ز یادِ ما بردندبه بتپرستیِ ما جلوه آنچنان دادندکه قدرِ قبلهنما را ز یادِ ما بردندز لاشهخواری ما کرکسان، شگفتی نیستگر آستانِ هما را ز یادِ ما بردندچراغِ روشنِ دل را به بزمِ ما کشتندطبیب و درد و دوا را ز یادِ ما بردندچنان به کینهکشی دادهاند رنگِ شتابکه صبرِ عقدهگشا را ز یادِ ما بردند▨رحیم معینی کرمانشاهیمشهور به سخن سالار و متخلص به بهاراز کتاب ای شمعها بسوزید -
یدالله رویایی | لبریختهها ۲۱ 18.08.2026 1min▨ شعر: لبریختهها ۲۱▨ شاعر: یدالله رویایی▨ با صدای: یدالله رویایی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــآنگاهمزرعه بگذاشتموز جذبهی نعلهای ریخته بگذشتمآنقدر که آیینه قفای من میشدافتادمجایی که شیهههای ناتوان افتادندافتاده بودند از بارهر بارستاره سرخ میشد از پیغام▨شعر شماره ۲۱ از مجموعه لبریختههاشامل شعرهای ۱۳۴۸ به بعدچاپ اول: پاریس ۱۳۶۹ــــــــــــــــــــ▨تذکر: شماره شعرها ممکن است در چاپ های مختلف، متفاوت باشد. شمارهگذاری این شعر بر طبق کتاب ِ «مجموعه آثار یدالله رویایی» انتشارات نگاه، چاپ اول، شماره ۲۱ است -
اسماعیل خویی | به سوی من 13.08.2026 3min▨ نام شعر: به سوی من (غزلوارهی شماره ۱۵)▨ شاعر: اسماعیل خویی▨ با صدای: اسماعیل خویی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــغنیمتی ست تو را داشتن.در این گذار،که بر وحشت است و بر ظلمات،شبِ سترونِ دلگیراز زنجیر میگذرد.فدای گیسویت،اما:تو با منی وتو تا با من باشیشب از نوازشِ گیسویت،از حریر میگذرد.تو از کدام افق میآییکه پاکبازتر از خورشیدی؟صنوبری چو تو چون میرویددر پلشتی این لوش و لاشهزار؟خدا را! بگو بدانم کدام گوشهی این خاکپاک مانده نگارا؟شب از کدام سو میوزدکه روشنم من و تاریکو از ستاره و غم سرشارم؟آه! باری! بگذریم...به سوی من چو میآییتمامِ تنتپش و بال میشومچو در تو مینگرمزلال میشومسخن چو میگوییآفتاب برمیآیدو میپذیرم منکه هیچ زشت و دروغ و دغا نمیپایدو میسرایمبا نایی از سکوتکه مولوی حق داشتهماره عاشق بودن راهماره بسراید▨ اسماعیل خویی -
منوچهرآتشی | صبح 08.08.2026 2min▨ نام شعر: صبح▨ شاعر: منوچهر آتشی▨ با صدای: منوچهر آتشی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمرغی کنار پنجره میخواند: چهچه ... چهچهو خواب رازناک سحرگاهیدر خواند و خیز گنجشکانبا دانههای ارزن برچیده میشودچهچهکنار پنجره غوغاییستو برگهای تاکبیاعتنا به فصل، شکفتن میگیرندو برگهای نخلبیاشتهای باراندل باز میکنند قطره ناخوانده را که از گلوی مرغ میچکدو ماسههای سوخته، سیراب میشوند...مرغی کنار پنجره میخواندو آشیانهی مادهی تبداریدر لابلای برگهای تَر ِ نارنجدر جوشنی ندیدنی ایمن میماند...چهچهکنار پنجره غوغاییست و مرغ با صدای دلاویزشزنجیر نقره گرد درختان خانه میبافد▨ منوچهر آتشی- بوشهر ۱۳۶۷از دفتر شعر «وصف گل سوری» چاپ ۱۳۷۰ صفحهی ۶۹ -
نیما یوشیج | خانهام ابریست | صدای احمد شاملو 03.08.2026 1min▨ نام شعر: خانهام ابریست▨ شاعر: نیما یوشیج▨ با صدای: احمد شاملو▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــــخانهام ابریستیکسره روی زمین ابریست با آناز فراز گردنه خُرد و خراب و مستباد می پیچدیکسره دنیا خراب از اوستو حواس من!آی نیزن که تو را آوای نی بردهست دور از ره کجایی؟خانهام ابریست اماابر بارانش گرفته ستدر خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،من به روی آفتابممیبرم در ساحت دریا نظارهو همه دنیا خراب و خرد از باد استو به ره، نیزن که دایم مینوازد نی، در این دنیای ابر اندودراه خود را دارد اندر پیش▨نیما یوشیجـــــــــــــــــــــــتذکر اول: نشانهگذاری در شعر نیما یوشیج همیشه مجادلهبرانگیز بوده است. نشانهگذاری و متن شعر که در بالا آمده، بر اساس کتاب ِ مجموعه اشعار نیما یوشیج، انتشارات زرین، چاپ اول انجام گرفته است.ـــــــــــــــــــــــتذکر دوم: بر این باورم که شاملوی بزرگ در دکلمهی این بخش دچار اشتباه در لحن شده؛خانهام ابریستاما ابر بارانش گرفتهستیعنی شاملو باید به جای اینکه بگوید:«ابر، بارانش گرفتهست»، باید میگفت: «ابرِ بارانش گرفتهست» و این تاکیدی بر ناامیدی اجتماعی شاعر است. نیما در چهارچوبِ سمبولیسمِ نیماییِ خود، ناامیدی را اینگونه ابراز میکند که: «ابر، باران ندارد». و دقت کنید که در سطر قبل از این، نیما سروده:خانه ام ابریست، اماو این «اما» به ما گوشزد میکند که سطر بعدی، جملهای در نفی جمله اول است.دلیل دوم مدعای بنده، بالا بودن فرکانس و تکرارِ این نوع تشبه در سایر شعرهای نیماست. یعنی در فضای دراماتیکِ شعر نیما، خشکسالی و بیبارانی سمبلی از مشکلات اجتماعیست که از کنترل شاعر خارج است. از جمله در شعر داروگ، این سطر معروف آمده است:خشک آمد کشتگاه منلازم به ذکر است که تصحیح این اشتباه خوانش شاملو، برای بنده با ویرایش صوتی صدای شاعر، کاری ممکن و مقدور بود. اما از آنجا که دست بردن در لحن شاعر را خلاف امانتداری و اخلاق میدانم، از این مساله پرهیز کردم.ضمنا گفتیست که این شعر را احمدرضا احمدی عزیز نیز دکلمه کرده و او هم مانند شاملو دقیقا همین اشتباه را مرتکب شده است. -
مهدی حمیدی شیرازی | با نسیم صبا 28.07.2026 5min▨ نام شعر: با نسیم صبا▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی▨ با صدای: مهدی حمیدی شیرازی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــمیخواست ز من باد صبا دوش پیامیتا چون گذرد عرضه کند بر لب بامیگفتم که چه گویم به تو؟ ای قاصد محبوب!جز آن که بگویم که رسانیش سلامیور از من دلخسته بپرسد، که نپرسد!گویی که بر او میگذرد صبحی و شامیحیرتزده از دام سپید و سیه عمرچون مرغ شکیباست که افتاده به دامیافسوس! هنوزش قفس تن نشکسته استاو نیز به تنگ است از اینگونه دوامیچون غنچه فرو برده سر خود به گریبانچون تیغ نهان گشته به تاریک نیامیوآن بلبل خوشلهجه که پیوسته همیخوانداکنون دو بهار است که ناگفته کلامی!هرچند دگر زندگیاش نیست نمردهستبر سرحد این هر دو گرفتهست مقامیزنده است؛ اگر زنده توان خواند و توان گفتآن را که بود رنج قعودی و قیامی!مرده است؛ اگر مرده توان گفت و توان خواندآن را که نه اندیشهی ننگ است و نه نامی!در دیدهی او کار جهان مسخره آیدگر مسخرهای باشد در بند نظامیامروز بدین نکته رسیده است که گیتینه عیش تمامیست نه اندوه تمامی!رویای فریبندهی لرزان دروغیستچه در بر شاهی و چه در پیش غلامی!نوشین عسلی دارد آمیخته با زهربا قهر بنوشانده به هر خاصی و عامی!تلخ است به هر حال همه کام و دهانهاچون تلخ شود کام چه یک جرعه چه جامی!تو خرم و خوش باش؛ که گر هیچ خوشی هستآن راست که نشناخت حلالی ز حرامی!ورنه برِ من زندگی آنقدر نیرزدکز وی برسد یا نرسد مرد به کامی!!گر من نه به شادی گذراندم همهی عمرای آنکه به شادی گذراندیش! کدامی؟▨دکتر مهدی حمیدی شیرازیدوازدهم تیرماه ۱۳۲۳ - شیرازاز کتاب: اشک معشوق صفحهی۳۱۳ -
احمد شاملو | ميلاد آن که عاشقانه بر خاک مُرد 23.07.2026 1min▨ نام شعر: ميلاد آن که عاشقانه بر خاک مُرد▨ شاعر: احمد شاملو▨ با صدای: احمد شاملو▨ موسیقی از: Volker Bertelmann▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــتقدیمنامهی شاعر: در شهادتِ احمد زِیبَرُم در پسکوچههای نازیآبادـــــــــــــــــ۱نگاه کن چه فروتنانه بر خاک میگستَرَدآن که نهالِ نازکِ دستانشاز عشقخداستو پیشِ عصیانشبالای جهنمپست است.آن کو به یکی «آری» میمیردنه به زخمِ صد خنجر،و مرگش در نمیرسدمگر آن که از تبِ وهندق کند.قلعهیی عظیمکه طلسمِ دروازهاشکلامِ کوچکِ دوستیست.▨ احمد شاملو - ۱۳۵۲از دفتر شعر ابراهیم در آتش -
مهدی اخوان ثالث | تسلی و سلام | برای دکتر مصدق 18.07.2026 7min▨ نام شعر: تسلی و سلام▨ شاعر: مهدی اخوان ثالث▨ با صدای: مهدی اخوان ثالث▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــدیدی دلا که یار نیامد؟گرد آمد و سوار نیامد بگداخت شمع و سوخت سراپایوآن صبحِ زرنگار نیامد آراستیم خانه و خان راوآن ضیفِ نامدار نیامد دل را و شوق را و توان راغم خورد و غمگسار نیامد آن کاخها ز پایه فرو ریختوآن کردهها به کار نیامد سوزد دلم به رنج و شکیبتای باغبان! بهار نیامد بشکفت بس شکوفه و پژمرداما گلی به بار نیامد خوشید چشم چشمه و دیگرآبی به جویبار نیامد ای شیرِ پیرِ بسته به زنجیرکز بندت ایچ عار نیامد زی تشنه کشتگاهِ نجیبتجز ابر زهربار نیامد یکّی از آن قوافل پر بار-- ران گهرنثار نیامد ای نادر نوادر ایامکت فرّ و بخت یار نیامد دیری گذشت و چون تو دلیریدر صف کارزرار نیامد افسوس کاین سفاین حرّیزی ساحل قرار نیامد وآن رنج بی حساب تو درداکچون هیچ در شمار نیامد وز سفله یاوران تو در جنگکاری بجز فرار نیامد من دانم و دلت که غمان چندآمد ور آشکار نیامد چندان که غم به جان تو باریدباران به کوهسار نیامد▨مهدی اخوان ثالثمتخلص به م. امیدفروردین ۱۳۳۵ -
شهریار | پیمانهی الستی 13.07.2026 5min▨ نام شعر: پیمانهی الستی▨ شاعر: استاد شهریار▨ با صدای: استاد شهریار▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــــــــــــــپیمانهی الستم پیموده شور و مستیمن پیر ِ مِی پرستم، پیمان ِ من الستینبض جهندهای با روح بَهیمه پیوندنفس زکیهای هم، پیوند ِ جام ِهستیاز پای سالکی کو بگذشتی از حجاباتبند ِزمان گشودی قید ِمکان گسستیکرسی نشین عزت بر عرش ِ کبریاییبا دلشکستگان هم بر بوریا نشستی ای دردم از تو درمان! چون شد به عشق بازاننازی نمیفروشی دردی نمیفرستی؟ هریک به زخمهی خود ساز ِ تو مینوازند؛بلبل به نغمهخوانی، مطرب به چیرهدستینعمت تمام کردی اما به عاشقان بسیک نیمه امن ِخاطر، یک نیمه تندرستی داغ ِ دلی که خواهی جنت کند چراغانچون لاله خود چه کردی گر رخ به خون نشستیمست از خودی تهی شو تا از خدا شوی پُروان خودپرستی آید عین ِ خداپرستی گر کسوت علائق کندی و بستی اِحراملبیک ِ کعبه گفتی، بتهای خود شکستیبا زمره لطایف سر بر بلندی آوردانی که هر بلندی سر مینهد به پستیبا زمرهی لطائف، سر بر بلندی آوردانی که هر پلیدی رو مینهد به پستیکین ریشهکن کُن از دل؛ تا گل دَمَد ز خارتور خود به باغ خاطر خارت نرُست، رستی▨ سیّد محمّدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار────── ♪ ──────متن فوق از روی صدای شاعر پیاده شده و با شعر چاپ شده در کتاب این شاعر، کم و بیشی هایی دارد -
محمدعلی بهمنی | گفتم بدوم تا تو 08.07.2026 3min▨ نام شعر: تو را گم میکنم هر روز و پیدا میکنم هر شب▨ شاعر: محمدعلی بهمنی▨ با صدای: شاعر▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــتو را گم میکنم هر روز و پیدا میکنم هر شببدین سان خوابها را با تو زیبا میکنم هر شبتبی این گاه را چون کوه سنگین میکند آنگاهچه آتشها که در این کوه برپا میکنم هر شبتماشایی است پیچ و تاب آتشها؛ خوشا بر من!که پیچ و تاب آتش را تماشا میکنم هر شبمرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوستچگونه با جنون خود مدارا میکنم هر شبچنان دستم تهی گردیده از گرمای دست توکه این یخ کرده را از بیکسی، ها میکنم هرشبتمام سایهها را میکشم بر روزن مهتابحضورم را ز چشم شهر حاشا میکنم هر شبدلم فریاد میخواهد ولی در انزوای خویشچه بیآزار با دیوار نجوا میکنم هر شبکجا دنبال مفهومی برای عشق میگردی؟که من این واژه را تا صبح معنا میکنم هر شب -
پروین اعتصامی | زن در ایران 06.07.2026 6min▨ نام شعر: زن در ایران▨ شاعر: پروین اعتصامی▨ با صدای: پروین اعتصامم▨ پالایش و تنظیم: شهروز_________این شعر را پروین اعتصامی در سال ۱۳۱۴ سروده و آن را به مناسبت کشف حجاب و اصلاحات به وجود آمده برای زنانِ ایران، به رضاشاه پهلوی تقدیم کرده است._________زن در ایران، پیش از این گویی که ایرانی نبودپیشهاش جز تیرهروزی و پریشانی نبودزندگی و مرگش اندر کنج عزلت میگذشتزن چه بود آن روزها، گر زآنکه زندانی نبود؟!کس چو زن اندر سیاهی قرنها منزل نکردکس چو زن در معبد سالوس، قربانی نبوددر عدالتخانهٔ انصاف زن شاهد نداشتدر دبستان فضیلت، زن دبستانی نبوددادخواهیهای زن میمانْد عمری بیجوابآشکارا بود این بیداد، پنهانی نبودبس کسان را جامه و چوبِ شبانی بود، لیکدر نهادِ جمله گرگی بود، چوپانی نبوداز برای زن به میدان فراخ زندگیسرنوشت و قسمتی جز تنگمیدانی نبودنور دانش را ز چشم زن نهان میداشتنداین ندانستن، ز پستی و گرانجانی نبودزن کجا بافنده میشد، بی نخ و دوکِ هنرخرمن و حاصل نبود، آنجا که دهقانی نبودمیوههای دکهٔ دانش فراوان بود، لیکبهر زن هرگز نصیبی زین فراوانی نبوددر قفس میآرمید و در قفس میداد جاندر گلستان نام از این مرغِ گلستانی نبودبهر زن تقلید، تیه فتنه و چاه بلاستزیرک آن زن، کو رهش این راه ظلمانی نبودآب و رنگ از علم میبایست، شرط برتریبا زمرد یاره و لعل بدخشانی نبودجلوهٔ صد پرنیان، چون یک قبای ساده نیستعزت از شایستگی بود از هوسرانی نبودارزش پوشانده، کفش و جامه را ارزنده کردقدر و پستی، با گرانی و به ارزانی نبودسادگی و پاکی و پرهیز یکیک گوهرندگوهر تابنده تنها گوهر کانی نبوداز زر و زیور چه سود آنجا که نادان است زن؟!زیور و زر، پردهپوشِ عیبِ نادانی نبودعیبها را جامهٔ پرهیز پوشاندهست و بسجامهٔ عُجب و هوی بهتر ز عریانی نبودزن، سبکساری نبیند تا گرانسنگ است و بسپاک را آسیبی از آلودهدامانی نبودزن چو گنجور است و عفت گنج و حرص و آز دزدوای اگر آگه ز آیینِ نگهبانی نبوداهرمن بر سفرهٔ تقوی نمیشد میهمانزآنکه میدانست کآنجا جای مهمانی نبودپا به راه راست باید داشت، کاندر راه کجتوشهای و رهنوردی جز پشیمانی نبودچشم و دل را پرده میبایست اما از عفافچادر پوسیده، بنیادِ مسلمانی نبودخسروا! دست توانای تو آسان کرد کارورنه در این کار سخت امید آسانی نبودشه نمیشد گر در این گمگشتهکشتی ناخدایساحلی پیدا از این دریای طوفانی نبودباید این انوار را پروین به چشم عقل دیدمِهر رخشان را نشاید گفت نورانی نبود▨پروین اعتصامیمتخلص به پروین۱۳۱۴ــــــپینوشت: این شعر را پروین اعتصامی در سال ۱۳۱۴ سروده و آن را به مناسبت کشف حجاب و اصلاحات به وجود آمده برای زنان ایران به رضاشاه پهلوی تقدیم کرده است. -
کاظم سادات اشکوری | میثاق 03.07.2026 2min▨ نام شعر: میثاق▨ شاعر: کاظم سادات اشکوری▨ با صدای: کاظم سادات اشکوری▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــردّ ِ پای ساقهی وحشیروی برف و شن نمیماندلیکردّ ِ پایت هستتو مگر با ساق ِ آهو بستهای میثاقکه در این شنزارردّ ِ پایت هستاما قامت ِ زیبای با من آشنایت نیست؟▨ -
علیاکبر یاغیتبار | مادر 30.06.2026 3min▨ نام شعر: مادر▨ شاعر: علیاکبر یاغیتبار▨ با صدای: علیاکبر یاغیتبار▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریــــــــــــــــاز عروض «خلیل بن احمد»، این حصارِ مسقّف موزون،دارد آهسته میزند بیرون، کهنالگوی غوطهور در خونکهنالگوی غوطهور در خون، در عروض عرب نمیگنجدمثل من در جهانِ بیمادر، مثل تو در جهانِ بی ... خفهخون!!!خفهخون یک سلاح مردانه است؛ با شعاع خرابیِ بالامثلاً طیِّ اولین «منزل» مثلاً فتح چندمین خاتونپدر از فتح چندمین خاتون، پسر از زورخانه بیرون زدکهنالگوی قصهی من هم دارد از خا...نمیزند بیروندارد از خانه...آه!!! گفتی آه؟ آه یعنی دوتا کهنالگوتحت نام حمایت یک تن، زیر پای تعرّضِ قانونغرقی و غرقم و فراغرق است؛ کهنالگوی این غزل در من،من در اوهام یک بیابانگرد؛ تو در اوهام کاشف افیون--که نظر باختن به آهو را کار مردان سفله میداند.مأخذ معتبر؟؟؟ چه میدانم! مثلاً ترّهات افلاطون،در ضیافت. جهانِ مردانه سازوکاری جهنمی دارد؛کهنالگوی این غزل از شعر، من هم از وزن میزنم بیرون:آی مادر! مادر! مادر! کاش میشد تو را بگنجانمدر عروضِ خلیلِ بن احمد، در پناه قوافی موزونچند قرن است رفتهای مادر؟! چند قرن است رفتهای که هنوزهرچه جان میکنم نمیگنجی در «خفیف مسدّس مخبون»؟!▨علیاکبر یاغیتبار -
محمد مختاری | از آن نیمه 29.06.2026 6min▨ نام شعر: از آن نیمه▨ شاعر: محمد مختاری▨ با صدای: محمد مختاری♪ پالایش و تنظیم: شهروز─────♪ ─────این خوانش در تاریخ ۱۸ فروردین ماه ۱۳۷۷ انجام شده؛ یعنی نه ماه پیش از قتل دردناک او─────♪ ─────باید درست نیمهی شب باشد آنجا که چشم میبندد او در نمکاکنون که چشم میگشایم اینجا در برفی که از صبح افقی باریدهاستخوابی که دیده میشود آن سوی زمین در این سو قطارم را میبردو همهمه سرم را انباشته است.کی میرسد؟چگونه پایان خواهد یافتاین خط که بین دو حاشیه کشیده میشود؟و این زن ِ شکسته که سمت چپم نشستهمیبافد یکریز رجهایش راو میلهها و انگشتانش زیر و رو میشوند در نمک و برف.سر برمیگردانم تا ایستگاه که پیشوازی یا بدرقهای نداردرویای وقت را تکههای جنگل ِ ناآشنا سوراخسوراخ کردهاستجسم ِسپید که نی یا نیزهای گُله به گُله پوستش را کنده باشدتابیده است وسوسه در ذهن و ناگزیر روانم در خوابی که دیده میشود آن سوو دورهی رویا را دستی میچیند با مقراضهرچند وقتی چشم برهم مینهمدر صفحهی سپید میبینم مژگان اوست که بر هم قرار گرفتهستمیتابدخواباز ته ِ دریاچههای منجمدو باد میسوزاند صورتش را هرگاه از نمک بیرون میزند تا بیامیزد با کودکانی که سطح ِ یخ را بهانهی جشن و بازی کردهاندرقصی که بازمیگردد تا عمق ِ بلور تا شب ِ آن سوآن پیکره چگونه برون مانده است و زل زده است و دعوت میکند؟انگار هرچه گم شده است آنجا در خاکاینجا برون میآید از یخو شاهد زمین استاین صورت تکیدهی شفافبا گوشوارهای که هنوز برق میزند و زخم گوشهی دهانش را میتاباندکه قدمت جیغش را در تنهایی معین میداردو سرنوشتی را برش میزند تا این مسافر که هیچکس صدایش را نمیشنود در خوابی که دیده میشود آن سوباید درنگ میکردم وقتی لبهایم کرخت میشدسرمای تازه بازوی راستم را نیز اذیت میکندشاید سپیدی ِ بیآرام رامم کرده استانگار چیزی دارد یخ میزند یا نمک میشود دوبارهاینجا نگاه ِ هیچکس روشن نیستباید برای دیدار همچنان چشمان قدیمیام را حفظ کنمو بازگردم رویا را تا آنجا که باید کمکم پایان پذیردوهم ِسپید در تن میدودو سبزی ِ سیاه از رگهها گاهی رد میشودانبوهی نگاهی که ناگهان هجوم آورده ست دیدن را هولناک کردهاست و وسوسه ی دیدن را افزوده استدر این زمین که از هر جایش سر برکرده است بلوط ِسپید یا مومیایییا صورتی دل ـ یخیا پیکرهای دل ـ نمکو چشم را میکِشاند تا تبدیل کندو این زن ِ شکسته که میبافد خود را یکنواخت تنها روبهرویش را مینگردمیبیند آیا هرگز مقابلش را؟ میتواند اصلا ببیند؟بیرون پنجره نگاهیست که تاریکی ِ سحرگاهش را به روشنای این عصر کشاندهاستمیتابد خود را بر دست راستم که کمکم کرخت میشودهمچون نوشتنم از راست که سایهاش بر کاغذ دارد آرام میگیردباید چقدر مینوشتم تا چشمم بیارمد؟باید چقدر چشم میگشودم، تا چشم گشاید او دوباره؟و این زن ِ شکسته که اکنون به شیشه چسبیده است...پلکم به هم میآید و دستم فرو میماند در نقطهی هنوزو برف حتما باز هم افقی میبارددر شیشهی قطار که اکنون تاریک است.▨محمد مختاریمونترال - تورنتو ، آذر و دی ماه ۱۳۷۴ از مجموعه شعر وزن دنیا صفحهی ۸۳ -
مشفق کاشانی | نقش آرزو 24.06.2026 2min▨ نام شعر: نقش آرزو▨ شاعر: مشفق کاشانی▨ با صدای: مشفق کاشانی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشبی گیسو به صبح روی ِ او ریختدل ِ من زین پریشانی فرو ریختبسی گوهر مرا از روزن ِچشمبه یاد ِلعل ِگوهرزای ِاو ریختشد از موج ِحوادث، نقش بر آبدلم هر بار نقش ِ آرزو ریختمتاب ای آفتاب از جام کامشبصراحی خون در این بزم از گلو ریختگل ِ خوش رنگ بویم چون گذر کردبه باغ از لاله و گل رنگ و بو ریختگذشت از مردمی، آنکس که از جهلبه پای ِمردم ِدون آبرو ریختز تاب ِباده، آن خورشید وَش دوشبه رخسار ِ چو مَه، اختر فرو ریختچه وجدی مشفق از عشق ِ غزالیدر این زیباغزل طرحی نکو ریخت▨عباس کیمنش مشهور به مشفق کاشانی متخلص به مشفق
Popular em
Este podcast também aparece nas paradas de podcasts destes países.