https://t.me/radioshereparsi رادیو شعر پارسی
محمد مصدق
0
این پادکست به خوانش و معرفی اشعار پارسی اختصاص دارد. هدف آن دسترسی آسانتر علاقهمندان به ادبیات فارسی به گنجینهی شعر کهن و معاصر است. محمد مصدق، گردانندهی برنامه، تلاش میکند با زبانی ساده و صمیمی، لذت شنیدن شعرهای بیبدیل را منتقل کند. همچنین مخاطبان میتوانند از طریق کانال تلگرام به فایلهای صوتی دسترسی پیدا کنند.
Episoade
-
چگونه سیر شود چشمم از تماشایت که جاودانهترین لحظهی تماشایی #حسین_منزوی #radioshereparsi ✨️💖 15.07.2026 13minتلاقی بشکوه مه و معماییتراکم همهی رازهای دنیاییبه هیچ سلسلهی خاکیان نمیمانیتو از کدامین، دنیای تازه میآیی؟عصیر دفتر «حافظ»؟ شراب شیرازی؟چه هستی آخر؟ کاین گونه گرم و گیرایی؟تو از قبیلهی سوزان آتشی شایدچنین که سرکش و پاک و بلندبالاییمرا به گردش صد قصّه میبرد چشمتتو کیستی؟ ز پریهای داستانهایی؟شعاع نوری، بر تپههای روشن موجتو دختر فلقیّ و عروس دریایینسیم سبزی، از جلگههای تخدیریگل سپیدی، برآبهای رویاییفروغباری، خون نظیف خورشیدیشکوهمندی، روح بزرگ صحراییتو مثل خندهی گل، مثل خواب پروانهتو مثل آنچه که ناگفتنی است، زیباییچگونه سیر شود چشمم از تماشایت؟که جاودانهترین لحظهی تماشایی. #حسین_منزوی #radioshereparsi ✨️💖 -
من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته امیّد ِ رهایی نیست ، وقتی همه دیواریم #radioshereparsi ✨️💖 12.07.2026 7minاز زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بیزاریمنه طاقت خاموشی ، نه تاب سخن داریمآوار ِ پریشانی ست ، رو سوی چه بگریزم ؟هنگامه ی حیرانی ست ، خود را به که بسپاریم ؟تشویش ِ هزار «آیا» ، وسواس ِ هزار «امّا»کوریم و نمی بینیم ، ورنه همه بیماریمدوران شکوه باغ ، از خاطرمان رفته استامروز که صف در صف ، خشکیده و بی باریمدردا که هدر دادیم ، آن ذات ِ گرامی راتیغیم و نمی بّریم ، ابریم و نمی باریمما خویش ند انستیم ، بیداری مان از خوابگفتند که بیدارید ، گفتیم که بیداریم !من راه تو را بسته ، تو راه مرا بستهامیّد ِ رهایی نیست ، وقتی همه دیواریم #حسین_منزوی#radioshereparsi ✨️💖 -
لبت صریحترین آیهی شکوفایی است و چشمهایت شعر سیاه گویایی است #radioshereparsi ✨️💖 05.07.2026 10minلبت صریحترین آیهی شکوفایی است و چشمهایت شعر سیاه گویایی استچه چیز داری با خویشتن که دیدارت چو قلههای مهآلود محو و رؤیایی استچگونه وصف کنم هیات غریب تو را که در کمال ظرافت کمال والایی استتو از معابد مشرق زمین عظیمتری کنون شکوه تو و بُهت من تماشایی استدر آسمانهی دریای دیدگان تو شرم گشوده بالتر از مرغکان دریایی استشمیم وحشی گیسوی کولیات نازم که خوابناکتر از عطرهای صحرایی استمجال بوسه به لبهای خویشتن بدهیم که این بلیغترین مبحث شناسایی است#حسین_منزوی #radioshereparsi ✨️💖 -
گزیده تاریخ بیهقی به روایت عبدالرشید کاکاوند✨️💖 19.06.2026 2h 36minابوالفضل محمدبن حسین بیهقی، مورخ و نویسنده معروف ایرانی در دربار غزنوی است. شهرت او بیشتر بهخاطر نگارش کتاب معروف به تاریخ بیهقی است که مهمترین منبع تاریخی درباره دوران غزنوی است.منبع : ایران صدا#عبدالرشید_کاکاوند#تاریخ_بیهقی#radioshereparsi ✨️💖 -
گنجینه ادب برگرفته از کلیله ودمنه ، قابوس نامه ، فتوت نامه💖 ویسنده :نصراله منشی منبع : ایران صدا 19.06.2026 2h 30minگنجینه ادبنویسنده: نصرالله منشیکارگردان:قالب: نمایشیدستهبندی: رمان و داستان«گنجینه ادب» برگرفته از کتابهای «کلیله و دمنه»، «قابوسنامه» و «فتوتنامه» است که در قالب حکایتهای ادبی کوتاه و موجز نکتههای معنوی و اخلاقی را بیان میدارد.از ایرانصدا بشنوید«خسیس یا بخشنده»: «میرزا محمد» و «میرزا حسن» درحال حساب و کتاب هستند و بر سر نیم درهم اختلاف نظر دارند. سرانجام میرزامحمد قبول میکند که آن نیم درهم را بدهد تا غائله ختم شود. اما وقتی میرزاحسن ده درهم انعام به شاگرد وی میدهد، میرزا محمد شاکی میشود. ولی میرزا حسن به او میگوید که در تجارت، حساب و کتاب را باید رعایت کرد، ولی انصاف هم حکم میکند که بخشش را فراموش نکنی.«آخرین درس سقراط»: وزیر پادشاه از تنبیه «سقراط» خشنود نیست. او قبول ندارد که خشم بتها گریبان سقراط کفرگو را گرفته باشد. او با کشتن دانشمندی چون سقراط که هرگز به بتهای آنان بیاحترامی نکرده، مخالف است. اما پادشاه میگوید دیگران دیدهاند که شاگردان سقراط نیمه شب به بتها سنگ و کلوخ میزنند و فکر میکند آنها از استادشان فرمان میبرند. وزیر معتقد است که برای آنها پاپوش ساختهاند. آنها قصد دارند سقراط را بکشند. شاگردش از وی میپرسد پس از مرگ تو را در کجا به خاک بسپاریم؟ سقراط در جواب میگوید: کالبد من، من نیستم و اگر بعد از مرگ، مرا یافتید هرکجا خواستید به خاک بسپارید.«درخواست وزیر»: امیر تازه برتخت نشسته قصد دارد بعد از مرگ پدرش، تغییراتی را در مملکت ایجاد کند تا اوضاع بهسامان شود. او از وزیر میخواهد در جای آبادی در مملکت به استراحت بپردازد و قصد دارد وزیر جدیدی برای خود برگزیند. وزیر از امیر میخواهد تا دهکدهای ویران به او ببخشد تا او خود آنجا را آباد کند. امیر میپذیرد، اما برای او خبر میآورند که ده ویرانی وجود ندارد. وزیر به امیر میگوید من میدانستم که ده ویرانی وجود ندارد، پس مملکت را به کسی واگذار که همچون حال، ده ویرانی در آن نباشد. امیر پند وزیر را دریافت کرد و خلعت وزارت را به او بازگرداند. -
چه می شد عشق را چون قص نان تقسیم می کردند ✨️💖 17.06.2026 2minچه می شد عشق را ، چون قرص نان تقسیم می کردند ؟به هر کس حصه ای ، در خورد او تقدیم می کردندچه می شد امتحان را ، جسم اگر از عاشقان می خواست !به جایش زیر پای دوست ، جان تسلیم می کردنداگر فصل فراق از دفتر ایام گم می شد ، چه کم می شد؟چه می شد این ورق را پاره ، زین تقویم می کردند؟ستمکاران چنین بنیان مظلومان نمی کندندبه جای آه اگر از خشم اینان بیم می کردندنشان هوشیاری بود آن عصیان ابلیسیزمانی که ملایک خاک را تعظیم می کردنداگر می شد که معنی را به ذات آورد، بی تردیدبه صورت عشق را، چون روی تو ، ترسیم می کردنداز آن دم کز ازل تصویر زیباییت می بستندبه بویش تا ابد تعلیم شیداییم می کردند#حسین_منزوی #radioshereparsi ✨️💖 -
یک قطره گر آب شیرین گردون به کامت بریزد صد چشمه ی آب شور از چشمت به تاوان بگیرد......✨️💖 17.06.2026 2minروزی اگر روزگارا دور تو پایان بگیردآه جگر خستگانت یکجا به دامان بگیردآن مهرها قهر شد آه خرمای بم زهر شد آهویرانه آن شهر شد آه کی باز سامان بگیرداز سختی روزگاران تا چند مینالی ای دل گیتی است پس بر چه نازد گر بر تو آسان بگیردیک قطره گر آب شیرین در کام جانت بریزدصد چشمه ی آب شور از چشمت به تاوان بگیردگر ارمغانش سرور است گیرد پی شاد خوارانبا تحفه ی غم سراغ از مشتی پریشان بگیرددر پیش او سفره مگشا زخم دلت را نهان کن روزی اگر در کف خود گیتی نمکدان بگیرد#radioshereparsi #ساعد_باقری✨️💖 -
لذت نان شدن زیر دندان او گندمم را سوی آسیا می کشد ✨️💖 17.06.2026 2minداستانِ عشق اما داستان دیگریستگفتن این قصه محتاج زبان دیگریست دیده را پرواز دِه از سقف خاکستان که عشقآفتاب دیگری در آسمان دیگریست گفتم ای دل ما کجا، درگاه سلطانی کجا؟گفت عرض ناتوانی، خود توان دیگریست نیست تنها جان ما از اشتیاقت شعله وردر غمت خورشید هم آتش به جان دیگریست درد را گفتم زبان کهنه باید یا که نو ؟گفت بیرون از کهن یا نو، زبان دیگریست مهر یار و قهر یار و مهر یار و قهر یاردل دمادم میزبان میهمان دیگریست#radioshereparsi #ساعد_باقری✨️💖 -
دستم را در امتداد خیابان میگیرم میگویم: مستقیم!✨️💖 شعر و صدا علیرضا حلاج 17.06.2026 3min..دستم را در امتداد خیابان میگیرممیگویم: مستقیم!تمام عمر همین کار را کردهام؛تمام عمر کِز کردهام گوشه صندلی عقبوَ از پشت شیشهبه مردمی نگاه کردهامکه میخندیدندکه گریه میکردندکه راه میرفتندکه میایستادندکه با هم بودندکه تنها بودند...تمام عمر همین کار را کردهام؛تمام عمر به جایی نرسیدهام!دستم را در امتداد خیابان میگیرممیگویم: مستقیم!آنها را میشناسم؛مردهای جوانی که با گریمی ناشیانهنقش پیرمرد ِ راننده تاکسی را بازی میکنند!مردم ِ خوشحال پیادهروها را میشناسم؛که با لباسهایی به رنگ شادنقش آدمهای خوشبخت را بازی میکنند!وَ چهرههای مایوس را میشناسم؛ -در هر گوشه شهر-که چنان ماهرانه بازی میکنندانگار ایفای نقش واقعی خود را بر عهده دارند!دستم را در امتداد خیابان میگیرممیگویم: مستقیم!مستقیم یعنیبه انقلاب برسی وُ از آن بگذری.مستقیم یعنیآزادی را از دور ببینی وُ تلخ بخندی.مستقیم یعنیبه سمت خورشید ِ در حال غروب بروی.مستقیم یعنیتا هر جا شد، بروی! -بروی، بروی، فقط بروی...-وقتی میگریزی به کجایش چه اهمیتی دارد؟دستم را در امتداد خیابان میگیرممیگویم: مستقیم!مستقیم را گاه با گریه گفتهام؛با بغضی ترکیدهبا گلویی گرفتهبا صدایی که به زحمت شنیده میشدهبا لحنی که میخواسته کسی نفهمد غمگین استبا جدیتی جریحبا اشکهایی که هر کس میدیدگمان میکرد حساسیت فصلی است!دستم را در امتداد خیابان میگیرممیگویم: مستقیم!چیزی شبیه آدمکی مرموز -در مرز پیادهرو وُ خیابان-که بادی مصنوعی بر اندام پوچش میوزدتا انگشت اشارهاشدیگران را متوجه چیزی کند!چیزی همینقدر خندهدار!چیزی همینقدر ترسناک!چیزی شبیه مسافری تنهاایستادهدر تاریکْ روشن ِ سایههای حاشیه خیابان!چیزی شبیه من!چیزی شبیه تکْ تک ِ شماها!-وقتی در شهری شلوغتنهایی تا مغز استخوانتان رسوب میکند-دستم را در امتداد خیابان میگیرممیگویم: مستقیم!سمتی که ماشینهای این طرف خیابانناگزیرندچنان سرنوشتی محتومسوی آن حرکت کنند...#علیرضا_حلاج#radioshereparsi ✨️💖 -
چون قلم اندر نوشتن میشتافت چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت مثنوی معنوی دفتر اول استاد صاعد باقری💖 15.06.2026 13h 36minقصهٔ رنجور و رنجوری بخواندبعد از آن در پیش رنجورش نشاندرنگِ روی و نبض و قاروره بدیدهم علاماتش هم اسبابش شنیدگفت هر دارو که ایشان کردهاندآن عمارت نیست ویران کردهاندبیخبر بودند از حالِ درون اَسْتَـعِـیــذُ الـلّهَ مِـمـّــا یَفْـتَـــرُوندید رنج و کشف شد بَر وی نهفتلیک پنهان کرد و با سلطان نگفترنجَش از صفرا و از سودا نبودبوی هر هیزم پدید آید ز دوددید از زاریش کاو زارِ دِلستتن خوشَست و او گرفتارِ دِلستعاشقی پیداست از زاریّ دلنیست بیماری چو بیماریّ دلعلّت عاشق ز علتها جداستعشقْ اصطرلاب اسرارِ خداستعاشقی گر زین سر و گر زان سرستعاقبت ما را بدان سَر رهبرستهرچه گویم عشق را شرح و بیانچون به عشق آیم خجل باشم از آنگرچه تفسیرِ زبان روشنگرستلیک عشقِ بیزبان روشنترستچون قلم اندر نوشتن میشتافتچون به عشق آمد قلم بر خود شکافتعقل در شرحش چو خَر در گِل بخفتشرحِ عشق و عاشقی هم عشق گفتآفتاب آمد دلیلِ آفتابگر دلیلت باید از وی رو متاباز وی ار سایه نشانی میدهدشمس هر دم نورِ جانی میدهدسایه خواب آرد تو را همچون سَمَرچون برآید شمسْ اِنشقَّ القمرخودْ غریبی در جهان چون شمس نیستشمسِ جانِ باقئی کِش اَمس نیستشمس در خارج اگر چه هست فردمیتوان هم مثل او تصویر کردشمسِ جان کو خارج آمد از اثیرنبودش در ذهن و در خارج نظیردر تصوّر ذات او را گُنج کوتا درآید در تصوّر مثل اوچون حدیث روی شمسالدّین رسیدشمسِ چارم آسمان سَر در کشیدواجب آید چونکه آمد نام اوشرح کردن رمزی از اِنعام اواین نَفَس جانْ دامنم برتافتهستبوی پیراهانِ یوسف یافتهستکز برای حقِّ صحبت سالهابازگو حالی از آن خوش حالهاتا زمین و آسمان خندان شودعقل و روح و دیده صدچندان شودلاتکُلِفْنی فانّی فی الفَناکلَّت اَفْهامِی فلا اُحْصِی ثناکُلُّ شَیءٍ قالَهُ غَیرُ المُفِیقأنْ تَکَلَّفْ اَوْ تَصَلَّفْ لا یَلِیقمن چه گویم یک رگم هشیار نیستشرح آن یاری که او را یار نیستشرح این هجران و این خون جگراین زمان بگذار تا وقت دگرقال اَطعِمْنی فانّی جٰائعُواعتَجِلْ فالوَقْتُ سَیْفُ قاطعُصوفی ابنالوقت باشد ای رفیقنیست فردا گفتن از شرط طریقتو مگر خود مرد صوفی نیستی؟هست را از نسیه خیزد نیستیگفتمش پوشیده خوشتر سِرِّ یارخود تو در ضمن حکایت گوش دارخوشتر آن باشد که سِرِّ دلبرانگفته آید در حدیث دیگرانگفت مکشوف و برهنه بی غُلولبازگو، دفعم مَده ای بوالفضولپرده بردار و برهنه گو که منمینخسپم با صنم با پیرهنگفتم ار عریان شود او در عیاننه تو مانی نه کنارت نه میانآرزو میخواه، لیک اندازه خواهبرنتابد کوه را یک برگ کاهآفتابی کز وی این عالم فروختاندکی گر پیش آید جمله سوختفتنه و آشوب و خونریزی مجویبیش ازین از شمس تبریزی مگویاین ندارد آخر از آغاز گویرو تمامِ این حکایت بازگوی#radioshereparsi #ساعد_باقری 💖 -
یادت نرود من برای تو شعر شدم خط به خط......✨️💖 ساغر شفیعی 13.06.2026 1minیادت نرودمن برای تو شعر شدمخط به خط تحریر کردم خودم را برایتناخوانده مگذر از منکمی مکث کنواژهها قطره قطره خون دل منندنوش کن خونآشام مهربان مننوش کنهیچ کلمهای را باقی نگذارمثل اناری سرختا دانهٔ آخربعدپنجره را واکنبگذار باد بیاید و برودکاغذها را ببردورقهای سفیدپاکنویس سکوتندمثل ابرهای سرخوشهرچه در دلشان بوده باریدهاندسبکبالفقط میخواهند بروند پیِ بازی حالا پنجره را ببنددر را هم ببند پشت سرت و مرا در تنهاییامراحت بگذار#ساغر_شفیعی#radioshereparsi ✨️💖 -
پیکر تراش پیرم و با تیشه ی خیال یک شب تو را ز مرمر شعر آفریدهام ✨️💖 12.06.2026 3minپیکر تراش پیرم و با تیشه ی خیالیک شب تو را ز مرمر شعر آفریدهامتا در نگین چشم تو نقش هوس نهمناز هزار چشم سیه را ، خریدهام بر قامتت که وسوسهٔ شستشو در اوستپاشیدهام شراب کفآلود ماه راتا از گزند چشم بدت ایمنی دهمدزدیدهام ز چشم حسودان، نگاه را تا پیچ و تاب قد تو را دلنشین کنمدست از سر نیاز به هر سو گشودهاماز هر زنی، تراش تنی وام کردهاماز هر قدی، کرشمهٔ رقصی ربودهام اما تو چون بتی که به بت ساز ننگرددر پیش پای خویش به خاکم فکندهایمست از می غروری و دور از غم منیگویی دل از کسی که تو را ساخت، کندهای هشدار! زآنکه در پس این پردهٔ نیازآن بت تراش بلهوس چشم بستهامیک شب که خشم عشق تو دیوانهام کندببینند سایهها که تو را هم شکستهام #radioshereparsi #نادر_نادرپور✨️💖 -
. ویکتور فرانکل خود یکی از بازماندگان اردوگاههای کار اجباری نازی است #radioshereparsi ✨️💖 12.06.2026 2h 49minمعرفی کتاب انسان در جستجوی معناکتاب انسان در جستجوی معنا با عنوان انگلیسی Man's Search for Meaning، اثری نوشتهی ویکتور فرانکل، روانپزشک و پایهگذار مکتب روانشناسی معنادرمانی یا لوگوتراپی است. ویکتور فرانکل که خود یکی از بازماندگان اردوگاههای کار اجباری نازی است در بخش اول این کتاب از خاطرات اسارت خود صحبت میکند و سپس تعریف میکند که این تجربیات وحشتناک چگونه مسیر زندگیاش را تغییر دادهاند. فرانکل در نیمهی دوم این کتاب از نوعی رواندرمانی معناگرا سخن میگوید که در سختترین شرایط به کمک انسان میآید و به او یاری میرساند تا از بند مشکلات خلاص شود. #ویکتور_فرانکل#radioshereparsi ✨️💖 -
سینه ام دکان عطاری است دردت چیست.....✨️💖 12.06.2026 7minتو بگو ماه کجاستتو مرا خانه ببردل من نابیناست.تو بگو آه چه طعمی دارد؟تو بگو ابر چرا می بارد؟باد در گوش درخت،چه آوازی می خواند؟سرو شیراز چرا آزاد است؟بر لب خار چرا فریاد است؟این چه شهری است؟همان جابلقاست؟ما کجا گمشده ایم؟ته بن بست،چرا ناپیداست؟تو بگو ماه کجاستتو مرا خانه ببردل من نابیناست#radioshereparsi #محمد_صالح_علا✨️💖 -
مگو این آرزو خام است مگو روح بشر همواره سرگردان و ناکام است اگر این کهکشان از هم نمی پاشد ..✨️💖 12.06.2026 5minهمراه حافظدرون معبد هستیبشر در گوشه محراب خواهش های جان افروزنشسته در پس خوشه سجاده صد نقش حسرتهای هستی سوزبه دستش خوشه پر بار تسبیح تمناهای رنگارنگنگاهی می کند سوی خدا از آرزو لبریزبه زاری از ته دل یک دلم میخواست میگویدشب و روزش دریغ رفته و ایکاش آینده استمن امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان استزمین و آسمانم نورباران استکبوترهای رنگین بال خواهش هابهشت پر گل اندیشه ام را زیر پر دارندصفای معبد هستیتماشایی استز هر سو نوشخند اختران در چلچراغ ماه میریزدجهان در خوابتنها من در این معبد در این محرابدلم میخواست بند از پای جانم باز می کردندکه من تا روی بام ابرها پرواز می کردماز آنجا با کمند کهکشان تا آستان عرش می رفتمدر آن درگاه درد خویش رافریاد میکردمکه کاخ صد ستون کبریا لرزدمگر یک شب ازین شبها ی بی فرجامز یک فریاد بی هنگامبه روی پرنیان آسمانها خواب در چشم خدا لرزددلم میخواست دنیا رنگ دیگر بودخدا با بنده هایش مهربان تر بودازین بیچاره مردم یاد می فرموددلم میخواست زنجیری گران ازبارگاه خویش می آویختکه مظلومان خدا را پای آن زنجیرز درد خویشتن آگاه می کردندچه شیرین است وقتی بیگناهی داد خود را از خدای خویش می گیردچه شیرین است اما مندلم میخواست اهل زور و زر ناگاهز هر سو راه مردمرا نمی بستند و زنجیر خدا را برنمی چیدنددلم میخواستدنیا خانه مهر و محبت بوددلم میخواست مردم در همه احوال با هم آشتی بودندطمع در مال یکدیگر نمی بستندمراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستندازین خون ریختن ها فتنه ها پرهیز می کردندچو کفتاران خون آشام کمتر چنگ و دندان تیز می کردندچه شیریناست وقتی سینه ها ازم هر آکنده استچه شیرین است وقتی آفتاب دوستی در آسمان دهر تابنده استچه شیرین است وقتی زندگی خالی ز نیرنگ استدلم میخواست دست مرگ را از دامن امید ما کوتاه می کردنددر این دنیای بی آغاز و بی پایاندر این صحرا که جز گرد و غبار از ما نمیماندخدا زین تلخکامی های بیهنگام بس میکردنمی گویم پرستوی زمان را در قفس میکردنمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می دادهمین ده روز هستی را امان می داددلش را ناله تلخ سیه روزان تکان میداددام میخواست عشقم را نمی کشتندصفای آرزویم را که چون خورشید تابان بود میدیدندچنین از شاخسارهستیم آسان نمی چیدندگل عشقی چنان شاداب را پرپر نمی کردندبه باد نامرادی ها نمی دادندبه صد یاری نمی خواندندبه صد خواری نمی راندندچنین تنها به صحراهای بی پایان اندوهم نمی بردنددلم میخواست یک بار دگر او را کنار خویشتن می دیدمبه یاد اولین دیدار در چشمسیاهش خیره می ماندمدلم یک بار دیگر همچو دیدار نخستین پیش پایش دست و پا میزدشراب اولین لبخند در جام وجودم های و هو میکردغم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می کرددلم میخواست دست عشق چون روز نخستین هستی ام را زیر و رو میکرددلم میخواست سقف معبد هستی فرو میریختپلیدی ها و زشتی ها به زیر خاک میماندندبهاری جاودان آغوش وا میکردجهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا میکردبهشت عشق می خندیدبه روی آسمان آبی آرامپرستو های مهر و دوستی پرواز میکردندبه روی بامها ناقوس آزادی صدا میکردمگو این آرزو خام استمگو روح بشرهمواره سرگردان و ناکام استاگر این کهکشان از هم نمی پاشدوگر این آسمان در هم نمیریزدبیا تا ما فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیمبه شادی گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم#radioshereparsi #فریدون_مشیری ✨️💖 -
اگر باشی محبت روزگاری تازه خواهد یافت زمین در گردشش با تو مداری تازه خواهد یافت ✨️💖 12.06.2026 2minاگر باشی محبت روزگاری تازه خواهد یافتزمین در گردشش با تو مداری تازه خواهد یافتدل من نیز با تو بعد از آن پاییز طولانیدوباره چون گذشته نوبهاری تازه خواهد یافتدرخت یادگاری باز هم بالنده خواهد شدکه عشق از کُندهٔ ما یادگاری تازه خواهد یافتدهانت جوجههایش را پریدن گر بیاموزدکلام از لهجهٔ تو اعتباری تازه خواهد یافتبدین سان که من و تو از تفاهم عشق میسازیماز این پس عشقورزی هم، قراری تازه خواهد یافتمن و تو عشق را گستردهتر خواهیم کرد، آریکه نوع عاشقان از ما تباری تازه خواهد یافتتو خوب مطلقی، من خوبها را با تو میسنجمبدین سان بعد از این خوبی، عیاری تازه خواهد یافتجهان پیر ـ این دلگیر هم، با تو، کنار توبه چشم خستهام، نقش و نگاری تازه خواهد یافت#حسین_منزوی #radioshereparsi ✨️💖 -
دعایت می کنم. در میان هستی بی انتها ، باید تو می بودی بیابی جای خود را ، در میان نقشه دنیا✨️💖 12.06.2026 6minگاهی دعایم کن دعایت می کنم ، عاشق شوی روزیبفهمی زندگی ، بی عشق نازیباستدعایت می کنم ،با این نگاه خسته ، گاهی مهربان باشیبه لبخندی ، تبسم را به لب های عزیزی ، هدیه فرماییبیابی ، کهکشانی را ، درون آسمان تیره شب هابخوانی نغمه ای با مهردعایت می کنم ، در آسمان سینه اتخورشید مهری ، رخ بتابانددعایت می کنم ، روزی زلال قطره اشکیبیابد راه چشمت راسلامی از لبان بسته ات ، جاری شود با مهردعایت می کنم ، یک شب تو راه خانه خود ، گم کنیبا دل بکوبی ، کوبه مهمانسرای خالق خود رادعایت می کنم ، روزی بفهمی با خداتنها به قدر یک رگ گردن ، و حتی کمتر از آنفاصله داریو هنگامیکه ابری ، آسمان را با زمین ، پیوند خواهد دادمپوشانی تنت را ، از نوازش های بارانیدعایت می کنمروزی بفهمی ، گرچه دوری از خدااما خدایت با تو نزدیک استدعایت می کنم ، روزی دلت بی کینه باشد ، بی حسدبا عشقبدانی جای او در سینه های پاک ما پیداستشبانگاهی ، تو هم با عشق با نجوابخوانی خالق خود رااذان صبحگاهی ، سینه ات را پر کند از نورببوسی سجده گاه خالق خود رادعایت می کنم ، روزی خودت را گم کنیپیدا شوی در اودو دست خالیت را پر کنی از حاجت وبا او بگویی :بی تو این معنای بودن ، سخت بی معناستدعایت می کنم روزینسیمی ، خوشه اندیشه ات راگرد و خاک غم ، بروباندکلام گرم محبوبیتو را عاشق کند بر نوردعایت می کنم وقتی به دریا می رسیبا موج ها ی آبی دریا ، برقص آییو از جنگل ، تو درس سبزی و رویش ، بیاموزیبسان قاصدک ها ، با پیامی ، نور امیدی بتابانیلباس مهربانی ، بر تن عریان مسکینی ، بپوشانیبه کام پر عطش ، یک جرعه آبی ، بنوشانیدعایت می کنم روزی بفهمی ،در میان هستی بی انتها ، باید تو می بودیبیابی جای خود را ، در میان نقشه دنیابرایت آرزو دارمکه یک شب ، یک نفر با عشق در گوش تواسم رمز بگذشتن ز شب ، دیدار فردا را ، بیادآرددعایت می کنم عاشق شوی روزیبگیرد آن زبانتدست و پایت گم شودرخساره ات گلگون شودآهسته زیر لب بگویی ، آمدمبه هنگام سلام گرم محبوبتو هنگامیکه می پرسد ز تو ، نام و نشانت راندانی کیستیمعشوق عاشق ؟عاشق معشوق ؟آری ، بگویی هیچکسدعایت می کنم روزی بفمهمی ای مسافر ، رفتنی هستیببندی کوله بارت راترا در لحظه های روشن با او دعایت می کنم ای مهربان همراهتو هم ، ای خوب من گاهی دعایم کن#کیوان_شاهبداغی#radioshereparsi ✨️💖 -
از مرغ بند بر پا پرواز چند خواهی بگشای رشته تا پر بر لامکان توان زد ✨️💖 12.06.2026 1minhttps://t.me/radioshereparsi/389امروز اگر به سنگی مینای جان توان زدفردا ز خُمّ هستی رطل گران توان زدساقی به کف ندارم چیزی بهای مِی راجز خرمنی ز دانش کآتش در آن توان زددنیا و آخرت را با عشق قیمتی نیستمِی ده که چار تکبیر بر این و آن توان زدفردا اگر ز کوثر جامی نمی دهندمامروز ساغری با حوراوشان توان زداز ما کناره کردی راه خطا گرفتیپنداشتی که کامی با دیگران توان زدبگذار چرخ گردون بر کام ما نگرددیک شب خدنگ آهی بر آسمان توان زدرخسار آتشینت تا چند در نقاب استما را شراری از وی آخر به جان توان زداز مرغ بند بر پا پرواز چند خواهیبگشای رشته تا پر بر لامکان توان زدغبار همدانی💖 -
یا که به راه آرم این صید دل رمیده را یا به رهت سپارم این جان به لب رسیده را ✨️💖 12.06.2026 2minیا که به راه آرم این صید دل رمیده رایا به رهت سپارم این جان به لب رسیده رایا ز لبت کنم طلب قیمت خون خویشتنیا به تو واگذارم این جسم به خون طپیده رایا که غبار پات را نور دو دیده میکنمیا به دو دیده مینهم پای تو نور دیده رایا به مکیدن لبی جان به بها طلب مکنیا بستان و بازده لعل لب مکیده راکودک اشگ من شود خاکنشین ز ناز توخاکنشین چرا کنی کودک ناز دیده راچهره به زر کشیدهام بهر تو زر خریدهامخواجه به هیچکس مده بندهٔ زر خریده راگر ز نظر نهان شوم چون تو به ره گذر کنیکی ز نظر نهان کنم اشگ به ره چکیده رابانوی مصر اگر کند صورت عشق را نهانیوسف خسته چون کند پیرهن دریده راگر دو جهان هوس بود بیتو چه دسترس بودباغ ارم قفس بود طایر پر بریده راجز دل و جان چه آورم بر سر ره چو بنگرمترک کمین گشاده و شوخ کمان کشیده رابلعجبی شنیدهام، چیز ندیده دیدهاماینکه فروغ دیدهام دیده کند ندیده راخیز بهار خونجگر جانب بوستان گذرتا ز هزار بشنوی قصهٔ ناشنیده را ملک الشعرای بهار💖 -
چه می شد عشق را ، چون قرص نان تقسیم می کردند ؟ به هر کس حصه ای ، در خورد او تقدیم می کردند ✨️💖 12.06.2026 2minچه می شد عشق را ، چون قرص نان تقسیم می کردند ؟به هر کس حصه ای ، در خورد او تقدیم می کردندچه می شد امتحان را ، جسم اگر از عاشقان می خواست !به جایش زیر پای دوست ، جان تسلیم می کردنداگر فصل فراق از دفتر ایام گم می شد ، چه کم می شد؟چه می شد این ورق را پاره ، زین تقویم می کردند؟ستمکاران چنین بنیان مظلومان نمی کندندبه جای آه اگر از خشم اینان بیم می کردندنشان هوشیاری بود آن عصیان ابلیسیزمانی که ملایک خاک را تعظیم می کردنداگر می شد که معنی را به ذات آورد، بی تردیدبه صورت عشق را، چون روی تو ، ترسیم می کردنداز آن دم کز ازل تصویر زیباییت می بستندبه بویش تا ابد تعلیم شیداییم می کردند#حسین_منزوی #radioshereparsi ✨️💖
Popular în
Acest podcast apare și în topurile de podcasturi din aceste țări.