https://t.me/radioshereparsi رادیو شعر پارسی
محمد مصدق
0
این پادکست به خوانش و معرفی اشعار پارسی اختصاص دارد. هدف آن دسترسی آسانتر علاقهمندان به ادبیات فارسی به گنجینهی شعر کهن و معاصر است. محمد مصدق، گردانندهی برنامه، تلاش میکند با زبانی ساده و صمیمی، لذت شنیدن شعرهای بیبدیل را منتقل کند. همچنین مخاطبان میتوانند از طریق کانال تلگرام به فایلهای صوتی دسترسی پیدا کنند.
Episoade
-
دلم میخواست دنیا خانه مهر و محبت بود دلم میخواست مردم در همه احوال با هم آشتی ...✨️💖 #فریدون_مشیری 17.09.2026 5minهمراه حافظدرون معبد هستیبشر در گوشه محراب خواهش های جان افروزنشسته در پس خوشه سجاده صد نقش حسرتهای هستی سوزبه دستش خوشه پر بار تسبیح تمناهای رنگارنگنگاهی می کند سوی خدا از آرزو لبریزبه زاری از ته دل یک دلم میخواست میگویدشب و روزش دریغ رفته و ایکاش آینده استمن امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان استزمین و آسمانم نورباران استکبوترهای رنگین بال خواهش هابهشت پر گل اندیشه ام را زیر پر دارندصفای معبد هستیتماشایی استز هر سو نوشخند اختران در چلچراغ ماه میریزدجهان در خوابتنها من در این معبد در این محرابدلم میخواست بند از پای جانم باز می کردندکه من تا روی بام ابرها پرواز می کردماز آنجا با کمند کهکشان تا آستان عرش می رفتمدر آن درگاه درد خویش رافریاد میکردمکه کاخ صد ستون کبریا لرزدمگر یک شب ازین شبها ی بی فرجامز یک فریاد بی هنگامبه روی پرنیان آسمانها خواب در چشم خدا لرزددلم میخواست دنیا رنگ دیگر بودخدا با بنده هایش مهربان تر بودازین بیچاره مردم یاد می فرموددلم میخواست زنجیری گران ازبارگاه خویش می آویختکه مظلومان خدا را پای آن زنجیرز درد خویشتن آگاه می کردندچه شیرین است وقتی بیگناهی داد خود را از خدای خویش می گیردچه شیرین است اما مندلم میخواست اهل زور و زر ناگاهز هر سو راه مردمرا نمی بستند و زنجیر خدا را برنمی چیدنددلم میخواستدنیا خانه مهر و محبت بوددلم میخواست مردم در همه احوال با هم آشتی بودندطمع در مال یکدیگر نمی بستندمراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستندازین خون ریختن ها فتنه ها پرهیز می کردندچو کفتاران خون آشام کمتر چنگ و دندان تیز می کردندچه شیریناست وقتی سینه ها ازم هر آکنده استچه شیرین است وقتی آفتاب دوستی در آسمان دهر تابنده استچه شیرین است وقتی زندگی خالی ز نیرنگ استدلم میخواست دست مرگ را از دامن امید ما کوتاه می کردنددر این دنیای بی آغاز و بی پایاندر این صحرا که جز گرد و غبار از ما نمیماندخدا زین تلخکامی های بیهنگام بس میکردنمی گویم پرستوی زمان را در قفس میکردنمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می دادهمین ده روز هستی را امان می داددلش را ناله تلخ سیه روزان تکان میداددام میخواست عشقم را نمی کشتندصفای آرزویم را که چون خورشید تابان بود میدیدندچنین از شاخسارهستیم آسان نمی چیدندگل عشقی چنان شاداب را پرپر نمی کردندبه باد نامرادی ها نمی دادندبه صد یاری نمی خواندندبه صد خواری نمی راندندچنین تنها به صحراهای بی پایان اندوهم نمی بردنددلم میخواست یک بار دگر او را کنار خویشتن می دیدمبه یاد اولین دیدار در چشمسیاهش خیره می ماندمدلم یک بار دیگر همچو دیدار نخستین پیش پایش دست و پا میزدشراب اولین لبخند در جام وجودم های و هو میکردغم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می کرددلم میخواست دست عشق چون روز نخستین هستی ام را زیر و رو میکرددلم میخواست سقف معبد هستی فرو میریختپلیدی ها و زشتی ها به زیر خاک میماندندبهاری جاودان آغوش وا میکردجهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا میکردبهشت عشق می خندیدبه روی آسمان آبی آرامپرستو های مهر و دوستی پرواز میکردندبه روی بامها ناقوس آزادی صدا میکردمگو این آرزو خام استمگو روح بشرهمواره سرگردان و ناکام استاگر این کهکشان از هم نمی پاشدوگر این آسمان در هم نمیریزدبیا تا ما فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیمبه شادی گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم#فریدون_مشیری ✨️💖راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی " به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند :عضویت در کانال تلگرام:#radioshereparsi ● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر ●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️https://castbox.fm/va/2728449✨️💖 -
دعایت می کنم ، عاشق شوی روزی بفهمی زندگی ، بی عشق نازیباست✨️💖 کیوان شاهبداغی✨️💖خوانش محمد مصدق 13.09.2026 6minگاهی دعایم کن دعایت می کنم ، عاشق شوی روزیبفهمی زندگی ، بی عشق نازیباستدعایت می کنم ،با این نگاه خسته ، گاهی مهربان باشیبه لبخندی ، تبسم را به لب های عزیزی ، هدیه فرماییبیابی ، کهکشانی را ، درون آسمان تیره شب هابخوانی نغمه ای با مهردعایت می کنم ، در آسمان سینه اتخورشید مهری ، رخ بتابانددعایت می کنم ، روزی زلال قطره اشکیبیابد راه چشمت راسلامی از لبان بسته ات ، جاری شود با مهردعایت می کنم ، یک شب تو راه خانه خود ، گم کنیبا دل بکوبی ، کوبه مهمانسرای خالق خود رادعایت می کنم ، روزی بفهمی با خداتنها به قدر یک رگ گردن ، و حتی کمتر از آنفاصله داریو هنگامیکه ابری ، آسمان را با زمین ، پیوند خواهد دادمپوشانی تنت را ، از نوازش های بارانیدعایت می کنمروزی بفهمی ، گرچه دوری از خدااما خدایت با تو نزدیک استدعایت می کنم ، روزی دلت بی کینه باشد ، بی حسدبا عشقبدانی جای او در سینه های پاک ما پیداستشبانگاهی ، تو هم با عشق با نجوابخوانی خالق خود رااذان صبحگاهی ، سینه ات را پر کند از نورببوسی سجده گاه خالق خود رادعایت می کنم ، روزی خودت را گم کنیپیدا شوی در اودو دست خالیت را پر کنی از حاجت وبا او بگویی :بی تو این معنای بودن ، سخت بی معناستدعایت می کنم روزینسیمی ، خوشه اندیشه ات راگرد و خاک غم ، بروباندکلام گرم محبوبیتو را عاشق کند بر نوردعایت می کنم وقتی به دریا می رسیبا موج ها ی آبی دریا ، برقص آییو از جنگل ، تو درس سبزی و رویش ، بیاموزیبسان قاصدک ها ، با پیامی ، نور امیدی بتابانیلباس مهربانی ، بر تن عریان مسکینی ، بپوشانیبه کام پر عطش ، یک جرعه آبی ، بنوشانیدعایت می کنم روزی بفهمی ،در میان هستی بی انتها ، باید تو می بودیبیابی جای خود را ، در میان نقشه دنیابرایت آرزو دارمکه یک شب ، یک نفر با عشق در گوش تواسم رمز بگذشتن ز شب ، دیدار فردا را ، بیادآرددعایت می کنم عاشق شوی روزیبگیرد آن زبانتدست و پایت گم شودرخساره ات گلگون شودآهسته زیر لب بگویی ، آمدمبه هنگام سلام گرم محبوبتو هنگامیکه می پرسد ز تو ، نام و نشانت راندانی کیستیمعشوق عاشق ؟عاشق معشوق ؟آری ، بگویی هیچکسدعایت می کنم روزی بفمهمی ای مسافر ، رفتنی هستیببندی کوله بارت راترا در لحظه های روشن با او دعایت می کنم ای مهربان همراهتو هم ، ای خوب من گاهی دعایم کن#کیوان_شاهبداغیراه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی " به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند :عضویت در کانال تلگرام:#radioshereparsi ● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر ●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️https://castbox.fm/va/2728449✨️💖✨️💖 -
مثنوی : قسمت دوم حکایت وکیل صدر جهان که متهم شد و از بخارا گریخت 💖✨️ایرج شهبازی 12.09.2026 10h 21minحکایت وکیل صدر جهان که متهم شد و از بخارا گریختدر شهر بخارا وکیل صدرِ جهان به جرمی متهم شد و از صدرِ جهان کناره گرفت و مدّتِ ده سال آوارۀ شهرها شد . پس از ده سال از فرطِ عشق و اشتیاقی که بدو داشت با خود عزم می کند که به دیدار او شتابد و به این هجران پایان دهد . وکیلِ عاشق ، کوی به کوی حرکت می کند تا به بارگاهِ صدر جهان راه یابد . در این اثنا ناصحی بدو می گوید : مگر دیوانه شده ای ؟ مگر نمی خواهی زنده بمانی ؟ چرا نزدِ او می روی ؟ زیرا صدرِ جهان پادشاهی زودخشم و سخت کُش است . وکیل عاشق به ناصح می گوید : خموش باش که زنجیر عشق ، استوارتر از آن است که با تیغ اندرز تو گسسته شود . وکیل این را گفت و به راهِ خود اامه داد . پس از سپری شدن روزان و شبان بالاخره به بخارا رسید . همینکه دوستانش او را دیدند وحشت کردند و از سرِ دلسوزی بدو گفتند : زود پنهان شو که صدرِ جهان به قتلِ تو کمر بسته است . وکیل می گوید : مرا از کشته شدن مهراسانید که خود ، طالبِ آنم . این سخن را گفت و به جانبِ شاه حرکت کرد . اهالی شهر جملگی هراسان شدند و صحنۀ قتلِ فجیعِ او را در خیال می پروردند . وکیل بالاخره به اقامتگاهِ صدرِ جهان قدم می گذارد و همینکه او را می بیند مدهوش بر زمین می افتد . اطرافیان شاه می دوند ظرفِ آب و گلاب می آورند و به صورتِ او می زنند تا بهوش آید . امّا گویی که پرندۀ روح از قفسِ خاکی او پَر گشوده است . آنان نمی دانستند که بیهوشی او از عشق است نه چیز دیگر . صدرِ جهان که متوجه این لطیفه بود بدانست که بازگرداندن صحو و هشیاری بدو تنها با اکسیر عشق و محبت صورت بندد . پس او را بنواخت و به هوشیاری اش آورد .راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی " به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند :عضویت در کانال تلگرام:#radioshereparsi ● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر ●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️https://castbox.fm/va/2728449✨️💖 -
مثنوی دفتر سوم 💖✨️ ساعد باقری 💖✨️گفت ای موسی ز من میجو پناه با دهانی که نکردی تو گناه 💖✨️ 09.09.2026 16h 54minراه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی " به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند :عضویت در کانال تلگرام:#radioshereparsi ● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر ●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️https://castbox.fm/va/2728449✨️💖 -
بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله ی راه خویش گیرم ✨️💖 خوانش زهرا محمودی ✨️💖 ترجیع بند معروف سعدی 07.09.2026 26minدر کشتهٔ خویشتن نگه کنروزی اگر افتد اتفاقتتو خندهزنان چو شمع و خلقیپروانهصفت در احتِراقتما خود ز کدام خیل باشیمتا خیمه زنیم در وُثاقت؟مَا اخْتَرتُ صَبابَتی ولکنعینی نَظَرَتْ و ما أَطاقَتْبس دیده که شد در انتظارتدریا و نمیرسد به ساقتتو مست شراب و خواب و ما رابیخوابی بکُشت در تِیاقتنه قدرت با تو بودنم هستنه طاقت آن که در فراقتبنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرمآوَخ که چو روزگار برگشتاز من دل و صبر و یار برگشتبرگشتن ما ضرورتی بودوآن شوخ به اختیار برگشتپرورده بُدم به روزگارشخو کرد و چو روزگار برگشتغم نیز چه بودی ار برفتی؟آن روز که غمگسار برگشترحمت کن اگر شکستهای راصبر از دل بیقرار برگشتعذرش بنه ار به زیر سنگیسرکوفتهای چو مار برگشتزین بحر عمیق جان به در بردآن کس که هم از کنار برگشتمن ساکن خاک پاک عشقمنتوانم ازین دیار برگشتبیچارگیست چارهٔ عشقدانی چه کنم چو یار برگشت؟بنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرمهر دل که به عاشقی، زبون نیستدستِ خوشِ روزگارِ دون نیستجز دیدهٔ شوخ عاشقان رابر چهره دوان، سرشکِ خون نیستکوتهنظری به خلوتم گفت«سودا مکن، آخرت جنون نیست»گفتم «ز تو کی برآید این دودکِت آتش غم در اندرون نیست؟»عاقل داند که نالهٔ زاراز سوزش سینهای برون نیستتسلیم قضا شود کزین قیدکس را به خلاص، رهنمون نیستصبر ار نکنم چه چاره سازم؟آرام دل از یکی فزون نیستگر بُکْشد و گر مُعاف دارددر قبضهٔ او چو من زبون نیستدانی به چه مانَد آب چشمم؟سیماب، که یک دمش سکون نیستدر دهر وفا نبود هرگزیا بود و به بخت ما کنون نیستجان برخیِ روی یار کردمگفتم «مگرش وفاست»، چون نیستبنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرمدر پای تو هر که سر نینداختاز روی تو پرده بر نینداختدر تو نرسید و پی غلط کردآن مرغ که بال و پر نینداختکس با رخ تو نباخت اسبیتا جان چو پیاده در نینداختنفزود غم تو روشناییآن را که چو شمع سر نینداختبارت بکشم که مرد معنیدر باخت سر و سپر نینداختجان داد و درون به خلق ننمودخون خورد و سخن به در نینداختروزی گفتم کسی چو من جاناز بهر تو در خطر نینداختگفتا «نه، که تیر چشم مستمصید از تو ضعیفتر نینداخت»با آن که همه نظر در اویمروزی سوی ما نظر نینداختنومید نیَم که چشمِ لطفیبر من فِکَند؛ وگر نینداختبنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرمای بر تو قبای حُسن چالاک!صد پیرهن از محبتت چاک!پیشت به تواضعست گوییافتادن آفتاب بر خاکما خاک شویم و هم نگرددخاک درت از جبین ما پاکمهر از تو توان برید؟ هیهاتکس بر تو توان گزید؟ حاشاکاول، دلِ برده باز پس دهتا دست بدارمت ز فِتراکبعد از تو به هیچ کس ندارمامّید و زِ کس نیآیدم باکدرد از جهت تو عین داروستزهر از قِبَل تو محض تریاکسودای تو آتشی جهانسوزهجران تو ورطهای خطرناکروی تو چه جای سحر بابِل؟موی تو چه جای مار ضحاک؟سعدی! بس ازین سخن، که وصفشدامن ندهد به دستِ ادراکگَرد ارچه بسی هوا بگیردهرگز نرسد به گِردِ اَفلاکپای طلب از روش فرو ماندمیبینم و حیله نیست اِلّاکبنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرمای چون لب لعل تو شکر نیبادام چو چشمت ای پسر! نیجز سوی تو میل خاطرم، نهجز در رخ تو مرا نظر نیخوبان جهان همه بدیدممثل تو به چابکی دگر نیپیران جهان نشان ندادندچون تو دگری به هیچ قرنیای آن که به باغ دلبری بَر!چون قد خوش تو یک شجر نیچندین شجر وفا نشاندموز وصل تو ذرهای ثمر نیآوازهٔ من ز عرش بگذشتوز درد دلم تو را خبر نیاز رفتن من غمت نباشداز آمدن تو خود اثر نیباز آیم اگر دهی اجازتای راحت جان من! وگر نیبنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرمشد موسم سبزه و تماشابرخیز و بیا به سوی صحراکآن فتنه که روی خوب داردهر جا که نشست، خاست غوغاصاحبنظری که دید رویشدیوانهٔ عشق گشت و شیدادانی نکند قبول هرگزدیوانه حدیث مردِ داناچشم از پی دیدن تو دارممن بیتو خَسَم کنار دریااز جور رقیب تو ننالمخارست نخُست بار خرماسعدی غم دل نهفته میدارتا مینشوی ز غیر رسوا.....✨️💖https://t.me/radioshereparsi/2084راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی " به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند :عضویت در کانال تلگرام:#radioshereparsi ● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر ●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️https://castbox.fm/va/2728449✨️💖 -
مثنوی :حکایت وکیل صدر جهان که متهم شد و از بخارا گریخت💖✨️قسمت اول✨️💖 ایرج شهبازی 05.09.2026 10h 10minحکایت وکیل صدر جهان که متهم شد و از بخارا گریختدر شهر بخارا وکیل صدرِ جهان به جرمی متهم شد و از صدرِ جهان کناره گرفت و مدّتِ ده سال آوارۀ شهرها شد . پس از ده سال از فرطِ عشق و اشتیاقی که بدو داشت با خود عزم می کند که به دیدار او شتابد و به این هجران پایان دهد . وکیلِ عاشق ، کوی به کوی حرکت می کند تا به بارگاهِ صدر جهان راه یابد . در این اثنا ناصحی بدو می گوید : مگر دیوانه شده ای ؟ مگر نمی خواهی زنده بمانی ؟ چرا نزدِ او می روی ؟ زیرا صدرِ جهان پادشاهی زودخشم و سخت کُش است . وکیل عاشق به ناصح می گوید : خموش باش که زنجیر عشق ، استوارتر از آن است که با تیغ اندرز تو گسسته شود . وکیل این را گفت و به راهِ خود اامه داد . پس از سپری شدن روزان و شبان بالاخره به بخارا رسید . همینکه دوستانش او را دیدند وحشت کردند و از سرِ دلسوزی بدو گفتند : زود پنهان شو که صدرِ جهان به قتلِ تو کمر بسته است . وکیل می گوید : مرا از کشته شدن مهراسانید که خود ، طالبِ آنم . این سخن را گفت و به جانبِ شاه حرکت کرد . اهالی شهر جملگی هراسان شدند و صحنۀ قتلِ فجیعِ او را در خیال می پروردند . وکیل بالاخره به اقامتگاهِ صدرِ جهان قدم می گذارد و همینکه او را می بیند مدهوش بر زمین می افتد . اطرافیان شاه می دوند ظرفِ آب و گلاب می آورند و به صورتِ او می زنند تا بهوش آید . امّا گویی که پرندۀ روح از قفسِ خاکی او پَر گشوده است . آنان نمی دانستند که بیهوشی او از عشق است نه چیز دیگر . صدرِ جهان که متوجه این لطیفه بود بدانست که بازگرداندن صحو و هشیاری بدو تنها با اکسیر عشق و محبت صورت بندد . پس او را بنواخت و به هوشیاری اش آورد .راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی " به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند :عضویت در کانال تلگرام:#radioshereparsi ● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر ●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️https://castbox.fm/va/2728449✨️💖 -
چه می شد عشق را چون قرص نان تقسیم می کردند......✨️💖 حسین منزوی ✨️💖 محمد مصدق 04.09.2026 2minچه می شد عشق را ، چون قرص نان تقسیم می کردند ؟به هر کس حصه ای ، در خورد او تقدیم می کردندچه می شد امتحان را ، جسم اگر از عاشقان می خواست !به جایش زیر پای دوست ، جان تسلیم می کردنداگر فصل فراق از دفتر ایام گم می شد ، چه کم می شد؟چه می شد این ورق را پاره ، زین تقویم می کردند؟ستمکاران چنین بنیان مظلومان نمی کندندبه جای آه اگر از خشم اینان بیم می کردندنشان هوشیاری بود آن عصیان ابلیسیزمانی که ملایک خاک را تعظیم می کردنداگر می شد که معنی را به ذات آورد، بی تردیدبه صورت عشق را، چون روی تو ، ترسیم می کردنداز آن دم کز ازل تصویر زیباییت می بستندبه بویش تا ابد تعلیم شیداییم می کردند#حسین_منزوی راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی " به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند :عضویت در کانال تلگرام:#radioshereparsi ● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر ●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️https://castbox.fm/va/2728449✨️💖 -
مثنوی دفتر دوم 💖✨️ ساعد باقری ✨️💖هرکه را جامه زعشقی چاک شد او زحرص و عیب کلی پاک شد 03.09.2026 13h 5minراه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی " به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند :عضویت در کانال تلگرام:#radioshereparsi ● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر ●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️https://castbox.fm/va/2728449✨️💖 -
یا که به راه آرم این صید دل رمیده را یا به رهت سپارم این جان به لب رسیده را✨️💖 ملک الشعرا ی بهار 31.08.2026 2minیا که به راه آرم این صید دل رمیده رایا به رهت سپارم این جان به لب رسیده رایا ز لبت کنم طلب قیمت خون خویشتنیا به تو واگذارم این جسم به خون طپیده رایا که غبار پات را نور دو دیده میکنمیا به دو دیده مینهم پای تو نور دیده رایا به مکیدن لبی جان به بها طلب مکنیا بستان و بازده لعل لب مکیده راکودک اشگ من شود خاکنشین ز ناز توخاکنشین چرا کنی کودک ناز دیده راچهره به زر کشیدهام بهر تو زر خریدهامخواجه به هیچکس مده بندهٔ زر خریده راگر ز نظر نهان شوم چون تو به ره گذر کنیکی ز نظر نهان کنم اشگ به ره چکیده رابانوی مصر اگر کند صورت عشق را نهانیوسف خسته چون کند پیرهن دریده راگر دو جهان هوس بود بیتو چه دسترس بودباغ ارم قفس بود طایر پر بریده راجز دل و جان چه آورم بر سر ره چو بنگرمترک کمین گشاده و شوخ کمان کشیده رابلعجبی شنیدهام، چیز ندیده دیدهاماینکه فروغ دیدهام دیده کند ندیده راخیز بهار خونجگر جانب بوستان گذرتا ز هزار بشنوی قصهٔ ناشنیده را #ملک_الشعرای_بهار💖راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی " به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند :عضویت در کانال تلگرام:#radioshereparsi ● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر ●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️https://castbox.fm/va/2728449✨️💖 -
هان ای شب شوم وحشتانگیز تا چند زنی به جانم آتش✨️💖نیما یوشیج✨️💖خوانش ساعد باقری 28.08.2026 5min🎼«ای شب» نیما یوشیجسرودهشده در سال ۱۳۰۱راوی: ساعد باقریهان ای شب شوم وحشتانگیزتا چند زنی به جانم آتشیا چشم مرا ز جای برکنیا پرده ز روی خود فرو کشیا باز گذار تا بمیرمکز دیدن روزگار سیرم......آنجا که ز شاخ، گل فرو ریختآنجا که بکوفت باد بر دروانجا که بریخت آب موّاجتابید بر او ، مـه منوّرای تیرهشب دراز، دانیکانجا چه نهفته بُد نهانی؟بودهست دلی ز درد خونینبودهست رخی ز غم مکدّربودهست بسی سر پرامّیدیاری که گرفته یار در برکو آنهمه بانگ و نالهٔ زارکو نالهٔ عاشقان غمخوار...#نیما_یوشیج #ساعد_باقری راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی " به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند :عضویت در کانال تلگرام:#radioshereparsi ● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر ●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️https://castbox.fm/va/2728449✨️💖 -
از مرغ بند بر پا پرواز را چه خواهی بگشای ریسمان را تا آسمان توان رفت✨️💖#غبار_همدانی 26.08.2026 1minhttps://t.me/radioshereparsi/389امروز اگر به سنگی مینای جان توان زدفردا ز خُمّ هستی رطل گران توان زدساقی به کف ندارم چیزی بهای مِی راجز خرمنی ز دانش کآتش در آن توان زددنیا و آخرت را با عشق قیمتی نیستمِی ده که چار تکبیر بر این و آن توان زدفردا اگر ز کوثر جامی نمی دهندمامروز ساغری با حوراوشان توان زداز ما کناره کردی راه خطا گرفتیپنداشتی که کامی با دیگران توان زدبگذار چرخ گردون بر کام ما نگرددیک شب خدنگ آهی بر آسمان توان زدرخسار آتشینت تا چند در نقاب استما را شراری از وی آخر به جان توان زداز مرغ بند بر پا پرواز چند خواهیبگشای رشته تا پر بر لامکان توان زد#غبار_ همدانی💖راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی " به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند :عضویت در کانال تلگرام:#radioshereparsi ● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر ●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️https://castbox.fm/va/2728449✨️💖 -
از مرغ بند بر پا پرواز چند خواهی بگشای رشته تا پر بر لامکان توان زد ✨️💖 #غبار_همدانی 26.08.2026 1minhttps://t.me/radioshereparsi/389امروز اگر به سنگی مینای جان توان زدفردا ز خُمّ هستی رطل گران توان زدساقی به کف ندارم چیزی بهای مِی راجز خرمنی ز دانش کآتش در آن توان زددنیا و آخرت را با عشق قیمتی نیستمِی ده که چار تکبیر بر این و آن توان زدفردا اگر ز کوثر جامی نمی دهندمامروز ساغری با حوراوشان توان زداز ما کناره کردی راه خطا گرفتیپنداشتی که کامی با دیگران توان زدبگذار چرخ گردون بر کام ما نگرددیک شب خدنگ آهی بر آسمان توان زدرخسار آتشینت تا چند در نقاب استما را شراری از وی آخر به جان توان زداز مرغ بند بر پا پرواز چند خواهیبگشای رشته تا پر بر لامکان توان زد#غبار_ همدانی💖راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی " به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند :عضویت در کانال تلگرام:#radioshereparsi ● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر ●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️https://castbox.fm/va/2728449✨️💖 -
آهسته باز از بغل پله ها گذشت در فکرش آش و سبزی بیمار خویش بود✨️💖 شهریار✨️💖 ساعد باقری 24.08.2026 8minآهسته باز از بغل پله ها گذشتدر فکر آش و سبزی بیمار خویش بوداما گرفته دور و برش هاله ئی سیاهاو مرده است و باز پرستار حال ماستدر زندگی ما همه جا وول میخوردهر کنج خانه صحنه ئی از داستان اوستدر ختم خویش هم بسر کار خویش بودبیچاره مادرمهر روز میگذشت از این زیر پله هاآهسته تا بهم نزند خواب ناز منامروز هم گذشتدر باز و بسته شدبا پشت خم از این بغل کوچه میرودچادر نماز فلفلی انداخته بسرکفش چروک خورده و جوراب وصله داراو فکر بچه هاستهرجا شده هویج هم امروز میخردبیچاره پیرزن ، همه برف است کوچه هااو از میان کلفت و نوکر ز شهر خویشآمد بجستجوی من و سرنوشت منآمد چهار طفل دگر هم بزرگ کردآمد که پیت نفت گرفته بزیر بالهر شب در آید از در یک خانه فقیرروشن کند چراغ یکی عشق نیمه جاناو را گذشته ایست ، سزاوار احترام :تبریز ما ! بدور نمای قدیم شهردر ( باغ بیشه ) خانه مردی است باخداهر صحن و هر سراچه یکی دادگستری استاینجا بداد ناله مظلوم میرسنداینجا کفیل خرج موکل بود وکیلمزد و درآمدش همه صرف رفاه خلقدر ، باز و سفره ، پهنبر سفره اش چه گرسنه ها سیر میشوندیک زن مدیر گردش این چرخ و دستگاهاو مادر من استانصاف میدهم که پدر رادمرد بودبا آنهمه درآمد سرشارش از حلالروزی که مرد ، روزی یکسال خود نداشتاما قطارهای پر از زاد آخرتوز پی هنوز قافله های دعای خیراین مادر از چنان پدری یادگار بودتنها نه مادر من و درماندگان خیلاو یک چراغ روشن ایل و قبیله بودخاموش شد دریغنه ، او نمرده ، میشنوم من صدای اوبا بچه ها هنوز سر و کله میزندناهید ، لال شوبیژن ، برو کنارکفگیر بی صدادارد برای ناخوش خود آش میپزداو مرد و در کنار پدر زیر خاک رفتاقوامش آمدند پی سر سلامتییک ختم هم گرفته شد و پر بدک نبودبسیار تسلیت که بما عرضه داشتندلطف شما زیاداما ندای قلب بگوشم همیشه گفت :این حرفها برای تو مادر نمیشود .پس این که بود ؟دیشب لحاف رد شده بر روی من کشیدلیوان آب از بغل من کنار زد ،در نصفه های شب .یک خواب سهمناک و پریدم بحال تبنزدیکهای صبحاو زیر پای من اینجا نشسته بودآهسته با خدا ،راز و نیاز داشتنه ، او نمرده است نه او نمرده است که من زنده ام هنوزاو زنده است در غم و شعر و خیال منمیراث شاعرانه من هرچه هست از اوستکانون مهر و ماه مگر میشود خموشآن شیرزن بمیرد ؟ او شهریار زادهرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد بعشقاو با ترانه های محلی که میسرودبا قصه های دلکش و زیبا که یاد داشتاز عهد گاهواره که بندش کشید و بستاعصاب من بساز و نوا کوک کرده بوداو شعر و نغمه در دل و جانم بخنده کاشتوانگه باشکهای خود آن کشته آب دادلرزید و برق زد بمن آن اهتزاز روحوز اهتزاز روح گرفتم هوای نازتا ساختم برای خود از عشق عالمیاو پنجسال کرد پرستاری مریضدر اشک و خون نشست و پسر را نجات داداما پسر چه کرد برای تو ؟ هیچ ، هیچتنها مریضخانه ، بامید دیگرانیکروز هم خبر : که بیا او تمام کرد .در راه قم بهرچه گذشتم عبوس بودپیچید کوه و فحش بمن داد و دور شدصحرا همه خطوط کج و کوله و سیاهطوماز سرنوشت و خبرهای سهمگیندریاچه هم بحال من از دور میگریستتنها طواف دور ضریح و یکی نمازیک اشک هم بسوره یاسین چکیدمادر بخاک رفت .آنشب پدر بخواب من آمد ، صداش کرداو هم جواب دادیک دود هم گرفت بدور چراغ ماهمعلوم شد که مادره از دست رفتنی استاما پدر بغرفه باغی نشسته بودشاید که جان او بجهان بلند بردآنجا که زندگی ، ستم و درد و رنج نیستاین هم پسر ، که بدرقه اش میکند بگوریک قطره اشک ، مزد همه زجرهای اواما خلاص میشود از سرنوشت منمادر بخواب ، خوشمنزل مبارکت .آینده بود و قصه بیمادری منناگاه ضجه ئی که بهم زد سکوت مرگمن میدویدم از وسط قبرها بروناو بود و سر بناله برآورده از مغاکخود را بضعف از پی من باز میکشیددیوانه و رمیده ، دویدم بایستگاهخود را بهم فشرده خزیدم میان جمعترسان ز پشت شیشه در آخرین نگاهباز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاشچشمان نیمه باز :از من جدا مشومیآمدیم و کله من گیج و منگ بودانگار جیوه در دل من آب میکنندپیچیده صحنه های زمین و زمان بهمخاموش و خوفناک همه میگریختندمیگشت آسمان که بکوبد بمغز مندنیا به پیش چشم گنهکار من سیاهوز هر شکاف و رخنه ماشین غریو بادیک ناله ضعیف هم از پی دوان دوانمیآمد و بمغز من آهسته میخلید :تنها شدی پسر .باز آمدم بخانه چه حالی ! نگفتنیدیدم نشسته مثل همیشه کنار حوضپیراهن پلید مرا باز شسته بودانگار خنده کرد ولی دلشکسته بود :بردی مرا بخاک کردی و آمدی ؟تنها نمیگذارمت ای بینوا پسرمیخواستم بخنده درآیم ز اشتباهاما خیال بودای وای مادرم.#شهریار #radioshereparsi https://castbox.fm/va/2728449✨️💖 -
چگونه سیر شود چشمم از تماشایت که جاودانهترین لحظهی تماشایی #حسین_منزوی #radioshereparsi ✨️💖 15.07.2026 13minتلاقی بشکوه مه و معماییتراکم همهی رازهای دنیاییبه هیچ سلسلهی خاکیان نمیمانیتو از کدامین، دنیای تازه میآیی؟عصیر دفتر «حافظ»؟ شراب شیرازی؟چه هستی آخر؟ کاین گونه گرم و گیرایی؟تو از قبیلهی سوزان آتشی شایدچنین که سرکش و پاک و بلندبالاییمرا به گردش صد قصّه میبرد چشمتتو کیستی؟ ز پریهای داستانهایی؟شعاع نوری، بر تپههای روشن موجتو دختر فلقیّ و عروس دریایینسیم سبزی، از جلگههای تخدیریگل سپیدی، برآبهای رویاییفروغباری، خون نظیف خورشیدیشکوهمندی، روح بزرگ صحراییتو مثل خندهی گل، مثل خواب پروانهتو مثل آنچه که ناگفتنی است، زیباییچگونه سیر شود چشمم از تماشایت؟که جاودانهترین لحظهی تماشایی. #حسین_منزوی #radioshereparsi ✨️💖 -
من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته امیّد ِ رهایی نیست ، وقتی همه دیواریم #radioshereparsi ✨️💖 12.07.2026 7minاز زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بیزاریمنه طاقت خاموشی ، نه تاب سخن داریمآوار ِ پریشانی ست ، رو سوی چه بگریزم ؟هنگامه ی حیرانی ست ، خود را به که بسپاریم ؟تشویش ِ هزار «آیا» ، وسواس ِ هزار «امّا»کوریم و نمی بینیم ، ورنه همه بیماریمدوران شکوه باغ ، از خاطرمان رفته استامروز که صف در صف ، خشکیده و بی باریمدردا که هدر دادیم ، آن ذات ِ گرامی راتیغیم و نمی بّریم ، ابریم و نمی باریمما خویش ند انستیم ، بیداری مان از خوابگفتند که بیدارید ، گفتیم که بیداریم !من راه تو را بسته ، تو راه مرا بستهامیّد ِ رهایی نیست ، وقتی همه دیواریم #حسین_منزوی#radioshereparsi ✨️💖 -
لبت صریحترین آیهی شکوفایی است و چشمهایت شعر سیاه گویایی است #radioshereparsi ✨️💖 05.07.2026 10minلبت صریحترین آیهی شکوفایی است و چشمهایت شعر سیاه گویایی استچه چیز داری با خویشتن که دیدارت چو قلههای مهآلود محو و رؤیایی استچگونه وصف کنم هیات غریب تو را که در کمال ظرافت کمال والایی استتو از معابد مشرق زمین عظیمتری کنون شکوه تو و بُهت من تماشایی استدر آسمانهی دریای دیدگان تو شرم گشوده بالتر از مرغکان دریایی استشمیم وحشی گیسوی کولیات نازم که خوابناکتر از عطرهای صحرایی استمجال بوسه به لبهای خویشتن بدهیم که این بلیغترین مبحث شناسایی است#حسین_منزوی #radioshereparsi ✨️💖 -
گزیده تاریخ بیهقی به روایت عبدالرشید کاکاوند✨️💖 19.06.2026 2h 36minابوالفضل محمدبن حسین بیهقی، مورخ و نویسنده معروف ایرانی در دربار غزنوی است. شهرت او بیشتر بهخاطر نگارش کتاب معروف به تاریخ بیهقی است که مهمترین منبع تاریخی درباره دوران غزنوی است.منبع : ایران صدا#عبدالرشید_کاکاوند#تاریخ_بیهقی#radioshereparsi ✨️💖 -
گنجینه ادب برگرفته از کلیله ودمنه ، قابوس نامه ، فتوت نامه💖 ویسنده :نصراله منشی منبع : ایران صدا 19.06.2026 2h 30minگنجینه ادبنویسنده: نصرالله منشیکارگردان:قالب: نمایشیدستهبندی: رمان و داستان«گنجینه ادب» برگرفته از کتابهای «کلیله و دمنه»، «قابوسنامه» و «فتوتنامه» است که در قالب حکایتهای ادبی کوتاه و موجز نکتههای معنوی و اخلاقی را بیان میدارد.از ایرانصدا بشنوید«خسیس یا بخشنده»: «میرزا محمد» و «میرزا حسن» درحال حساب و کتاب هستند و بر سر نیم درهم اختلاف نظر دارند. سرانجام میرزامحمد قبول میکند که آن نیم درهم را بدهد تا غائله ختم شود. اما وقتی میرزاحسن ده درهم انعام به شاگرد وی میدهد، میرزا محمد شاکی میشود. ولی میرزا حسن به او میگوید که در تجارت، حساب و کتاب را باید رعایت کرد، ولی انصاف هم حکم میکند که بخشش را فراموش نکنی.«آخرین درس سقراط»: وزیر پادشاه از تنبیه «سقراط» خشنود نیست. او قبول ندارد که خشم بتها گریبان سقراط کفرگو را گرفته باشد. او با کشتن دانشمندی چون سقراط که هرگز به بتهای آنان بیاحترامی نکرده، مخالف است. اما پادشاه میگوید دیگران دیدهاند که شاگردان سقراط نیمه شب به بتها سنگ و کلوخ میزنند و فکر میکند آنها از استادشان فرمان میبرند. وزیر معتقد است که برای آنها پاپوش ساختهاند. آنها قصد دارند سقراط را بکشند. شاگردش از وی میپرسد پس از مرگ تو را در کجا به خاک بسپاریم؟ سقراط در جواب میگوید: کالبد من، من نیستم و اگر بعد از مرگ، مرا یافتید هرکجا خواستید به خاک بسپارید.«درخواست وزیر»: امیر تازه برتخت نشسته قصد دارد بعد از مرگ پدرش، تغییراتی را در مملکت ایجاد کند تا اوضاع بهسامان شود. او از وزیر میخواهد در جای آبادی در مملکت به استراحت بپردازد و قصد دارد وزیر جدیدی برای خود برگزیند. وزیر از امیر میخواهد تا دهکدهای ویران به او ببخشد تا او خود آنجا را آباد کند. امیر میپذیرد، اما برای او خبر میآورند که ده ویرانی وجود ندارد. وزیر به امیر میگوید من میدانستم که ده ویرانی وجود ندارد، پس مملکت را به کسی واگذار که همچون حال، ده ویرانی در آن نباشد. امیر پند وزیر را دریافت کرد و خلعت وزارت را به او بازگرداند. -
چه می شد عشق را چون قص نان تقسیم می کردند ✨️💖 17.06.2026 2minچه می شد عشق را ، چون قرص نان تقسیم می کردند ؟به هر کس حصه ای ، در خورد او تقدیم می کردندچه می شد امتحان را ، جسم اگر از عاشقان می خواست !به جایش زیر پای دوست ، جان تسلیم می کردنداگر فصل فراق از دفتر ایام گم می شد ، چه کم می شد؟چه می شد این ورق را پاره ، زین تقویم می کردند؟ستمکاران چنین بنیان مظلومان نمی کندندبه جای آه اگر از خشم اینان بیم می کردندنشان هوشیاری بود آن عصیان ابلیسیزمانی که ملایک خاک را تعظیم می کردنداگر می شد که معنی را به ذات آورد، بی تردیدبه صورت عشق را، چون روی تو ، ترسیم می کردنداز آن دم کز ازل تصویر زیباییت می بستندبه بویش تا ابد تعلیم شیداییم می کردند#حسین_منزوی #radioshereparsi ✨️💖 -
یک قطره گر آب شیرین گردون به کامت بریزد صد چشمه ی آب شور از چشمت به تاوان بگیرد......✨️💖 17.06.2026 2minروزی اگر روزگارا دور تو پایان بگیردآه جگر خستگانت یکجا به دامان بگیردآن مهرها قهر شد آه خرمای بم زهر شد آهویرانه آن شهر شد آه کی باز سامان بگیرداز سختی روزگاران تا چند مینالی ای دل گیتی است پس بر چه نازد گر بر تو آسان بگیردیک قطره گر آب شیرین در کام جانت بریزدصد چشمه ی آب شور از چشمت به تاوان بگیردگر ارمغانش سرور است گیرد پی شاد خوارانبا تحفه ی غم سراغ از مشتی پریشان بگیرددر پیش او سفره مگشا زخم دلت را نهان کن روزی اگر در کف خود گیتی نمکدان بگیرد#radioshereparsi #ساعد_باقری✨️💖
Popular în
Acest podcast apare și în topurile de podcasturi din aceste țări.